تبليغاتX
نگارین

نگارین

داستان دنباله دار

سلام

خوبین؟

دیدم حیفه اینجا اینقدر خاک بخوره. گفتم سری بزنم. اطلاعات خودمم اضافه میشه

این هم ماجرای ضحاک. در واقع پرانتزی بین داستان جمشید.

یکی مرد بود اندر آن روزگار           ز دشت سواران نیزه گذار

آن مرد گرانمايه مرداس نام داشت كه هم پادشاه قوم بود و هم دامداري مي كرد. گاو و بز و ميش شيرده پرورش ميداد و هركس شير مي خواست به او مراجعه مي كرد. مرداس عرب بود و پسر قوي هيكلي به نام ضحاك داشت. ضحاك برعكس پدر بويي از مهر و محبت نبرده بود. او را بيوراسب هم مي خواندند. بيور در فارسي دري به معني ده هزار بود و ضحاك ده هزار اسب عربي زرين ستام داشت.

روزي ابليس پيش ضحاك آمد و گفت: رازي دارم كه بايد با تو بگويم. اما اول پيمان تو خواهم.

با زبان نرم دل جوان ضحاك را به مهر خويش آلود و از او پيمان گرفت. سپس گفت: اين پادشاهي و مال و دارايي سزاوار تست. پدرت پيرت را از ميان بردار و به جاي او نشين تا به بزرگي برسي.

ضحاك برآشفت كه چگونه دست به خون پدر بيالايم؟!

ابليس گفت كه گر ز فرمان من بتابي به زير عهد و پيمان خواهي زد و من آرام نخواهم نشست.

ضحاك از ترس پذيرفت و پرسيد: چگونه اين كار را بكنم؟

ابليس گفت: اين كار را به من بسپار.

مرداس در سرايش بوستان زيبايي داشت. نيمه شب به قصد شستن سر و بدن در رودي كه از بوستان مي گذشت، از خانه خارج شد. خدمتكاري چراغ به دست او را همراهي مي كرد. شيطان بر سر راه او چاهي كند و روي آن را با خاشاك پوشاند. مرداس در چاه افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد.

فرومایه ضحاک بیدادگر          بدین چاره بگرفت جای پدر

به سر برنهاد افسر تازیان            بریشان ببخشید سود و زيان

چون ابليس همراهي ضحاك را ديد، نقشه اي تازه طرح كرد. گفت اگر گوش به فرمان من دهي پادشاهي جهان سربسر از آن تو مي شود.

پس از آن به صورت جواني خوبروي و رايزن درآمد و به بارگاه ضحاك رفت. با زباني نرم به تعريف و تمجيد او پرداخت و گفت: آشپز مشهوري هستم.

بدو گفت اگر شاه را در خورم           یکی نامور پاک خوالیگرم

چو بشنید ضحاک بنواختش       ز بهر خورش جایگه ساختش

کلید خورش خانه‌ی پادشا                 بدو داد دستور فرمانروا

آن زمان مردمان غذاهاي زيادي بلد نبودند. ابليس هرروز غذاهاي رنگارنگي از انواع مرغها و گاو و بره براي شاه تدارك ميديد. بدين گونه او را هرروز بيشتر تحت فرمان خويش مي گرفت.

به روز چهارم چو بنهاد خوان           خورش ساخت از پشت گاو جوان

بدو اندرون زعفران و گلاب            همان سالخورده می و مشک ناب

ضحاك چو دست برد و خورد از طعم عالي آن و هوش سرشار اين مرد در شگفت شد. بدو گفت: حال هرچه آرزو داري بگوي تا فراهم كنم.

ابليس گفت: اي پادشا مرا سراسر مهر تو در دلست. اجازه بده بر سر كتف هاي تو بوسه بزنم.

ضحاك كه منظور او را نفهميد اجازه داد. شيطان پيش آمد و دو كتف او را بوسيد و در زمين ناپديد شد. همان دم بر جاي بوسه هاي او دو مار سياه روييد و به هر سو سر كشيدند. ضحاك ز هر طرف چاره جست. سرانجام هر دو مار را از روي كتفهايش بريد و شگفت آن كه باز مارها سر كشيدند و روييدند. پزشكان فرزانه گرد آمدند، اما چاره ي اين كار نيافتند. بار ديگر ابليس به صورت پيرمردي دانا ظاهر شد.

او گفت: خوراك اين مارها مغز آدميزاد است. هر روز بايد دو نفر را بكشي و مغزشان را به مارها دهي. والا مغز خودت را خواهند خورد.

نگر تا که ابلیس ازین گفت‌وگوی              چه‌کردوچه خواست اندرین جستجوی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط شاذه  | 

سلاممم

اینم قسمت اول ماجرای جمشید

جمشيد

پادشاهي جمشيد هفتصد سال بود

 

پسر طهمورث، جمشيد كه دل از پند پدر پر كرده بود، پس از او بر تخت شاهي نشست و برسم پادشاهان بر سر تاج زر نهاد.

 

      جهان گشت سرتاسر او را رهی                    کمر بست با فر شاهنشهی

 

 

جمشيد با عدالت و لطف به حكمراني پرداخت و گفت من با دشمنان مي جنگم و دوستان را به راههاي روشن راهنمايي مي كنم.

اول به دنبال جامه ي جنگ رفت. آهن را نرم كرد و كلاه خود و زره و سپر و شمشير ساخت. بدين كار پنجاه سال مشغول بود و گنجهاي بسيار از اين راه يافت.

بعد پارچه اختراع كرد. از كتان و ابريشم و موي قز (ابريشم خام)، پارچه بافت و جامه كرد و به مردم اين هنر آموخت.

 

چو اين كرده شد ساز ديگر نهاد                    زمانه بدو شاد و او نيز شاد

 

گروهي را به نام كاتوزيان (عابدان و زاهدان) جدا كرد و براي عبادت و پرستش خدا به كوه فرستاد.

 

گروه ديگري را به نام نيساريان (سپاهي و لشكري) جدا كرد. اينان شيرمردان جنگاور بودند كه محافظ كشور بودند.

 

گروه سوم نامشان بسودي (دهقان) بود. گروه كشاورزان و دامداران و زحمتكشان جامعه. كه مي كاشتند و بر مي داشتند و وقت گرسنگي منت كسي را نداشتند.

 

گروه چهارم كه اهتو خوشي (طبقه ي صنعتگر) ناميده مي شدند صنعتگران بودند كه كارهاي سفالگري و آهنگري و مسگري و كفشدوزي و درودگري و غيره را انجام مي دادند.

 

بدين ترتيب هركسي را به كاري كه شايسته ي آن بود، گمارد و  راه درست را نشانش داد.

 

بدين اندرون سال پنجاه نيز         بخورد و بورزيد و بخشيد چيز

 

به ديوان ناپاك دستور داد آب را با خاك درآميختند و خشت زدند. با سنگ و گچ با برش هندسي ديوار ساختند. ديوان گرمابه ها و كاخهاي بلند براي جمشيد بنا كردند.

 

سپس آنها را به دنبال سيم و زر و گوهر فرستاد. بافسون از دل سنگ خارا برايش ياقوت و طلا و نقره و كهربا درآوردند.

 

پس از آن جمشيد بويهاي خوش را يافت. بويهايي چون بيدمشك و كافور و مشك ناب و عود و عنبر و گلاب.

 

پزشكان را براي درمان دردمندان تربيت كرد.

 

با كشتي از آبها گذشت و راههاي آبي را نيز هموار كرد.

 

بدين سان پنجاه سال ديگر هم گذشت.

 

همان رازها كرد آشكار          جهان را نيامد چون او خواستار

 

وقتي كه همه ي كارهايي كه براي كشورش بايد مي كرد، انجام داد، براي خود تختي از زر و گوهر ساخت. وقتي كه تخت ساخته شد جمشيد بر آن نشست و  ديوها تخت را برداشتند و به هوا بردند.

 

چو خورشيد تابان ميان هوا             نشسته بر او شاه فرمانروا

 

 

بر جمشيد آفرينها گفتند و آن روز را نوروز ناميدند. آن روز روز اول فروردين بود. جمشيد آسوده از رنجهايش بر زمين نشست و بزرگان جام مي و رامشگران را خواستند و به شادي مشغول شدند. اين جشن بزرگ نوروز از آن بزرگان براي ما به يادگار مانده است.

 

بدين سال سيصد سال گذشت. در اين مدت نه مرگ و مير بود و نه سختي و رنج. ديوان كمر به خدمت آدميان بسته بودند و مردمان آسوده بودند.

 

چنين تا برامد برين روزگار          نديدند جز خوبي از كردگار

 

جمشيد خوشحال از اين همه نعمت بر تخت شاهي نشسته بود. به هر كجا كه مي نگريست آثار لطف و هنر خويش را ميديد. چنين شد كه آن شاه يزدان شناس، خدا را فراموش كرد و به خود مغرور گشت.

بزرگان لشكر را خواند و گفت: در جهان كسي از خود برتر نمي شناسم. آسودگي و شادي شما از لطف منست. بزرگي و شاهي از آن منست و كسي جز من پادشاه نيست.

همه موبدان (فرزانگان و عاقلان دربار) سر به زير انداختند و جرات نكردند جوابي بدهند.

 

چون اينها را گفت، لطف خدا از او برگشت. كه هركس ناسپاسي كند، خداوند بر او هراس و ناامني مي فرستد.

 

به جمشيد بر تيره گون گشت روز            همي كاست آن فر گيتي فروز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط شاذه  | 

سلام

خوبین؟

اینم یه آپ کوتاه محض خالی نبودن عریضه. سعی می کنم زود برگردم

طهمورث

پادشاهي طهمورث ديوبند سي سال بود

 

هوشنگ پسر هوشمندي به نام طهمورث ديوبند داشت كه پس از پدر بر تخت شاهي نشست.

موبدان را پيش خواند و گفت: بعد از پدرم من پادشهاهم. جهان از شر ديوان پاك مي كنم و درسهاي سودمند به مردم ياد مي دهم.

پس از آن ريسندگي آغاز كرد. پشم گوسفند و موي بز را ريسيد و لباس كرد.

اسبهاي راهوار را و شترهاي بيابان گرد را نگه داشت و پرورش داد كه مركب آدميان شوند.

از بين حيوانات وحشي يوز پلنگ و سياه گوش* را برگزيد و در بند كشيد.

از بين مرغان خوش آواز باز و شاهين گرفت و تربيت كرد كه به زيبايي برايش بخوانند.

ماكيان را هم براي خوردن نگه داشت.

جهانيان شگفت زده او را تحسين مي كردند.

طهمورث وزيري پاك نهاد به نام شيداسپ داشت كه تمام روزها روزه مي گرفت و  تمام شبها نماز مي كرد.

راه هاي نيكي را به شاه مي آموخت و مراقب قلمروش بود. ديوها را بافسون در بند كشيده بود و جهان را از شياطين پاك كرده بود.

تا اين كه عمرش به سر آمد و چشم از جهان فرو بست.

ديوها كه چنين ديدند دست از فرمان او كشيدند و بر جهان حمله كردند. چون طهمورث آگاه شد به جنگ آنها شتافت.

هوا از گرد و خاك دو سپاه تيره شد. جهاندار به جنگ ديو سياه رفت و كمرش را گرفت و خواست گرز گران بر سرش بكوبد. اما ديو ها با جادو غيب شدند. جهاندار دوباره با افسون آنها را اسير كرد و خواست بكشد. اما ديوها گفتند ما را مكش، در عوض به تو چيزي مي آموزيم كه دلت را روشن مي كند.

جهاندار به آنها امان داد و ديوان به او خواندن و نوشتن آموختند. آن هم نه يك زبان، بلكه نزديك سي زبان. رومي و عربي و فارسي و سغدي و چيني و پهلوي و و و و و

جهاندار سي سال بر جهان پادشاهي كرد تا اين كه جان به جان آفرين تسليم كرد.

 

سیاهگوش: جانوري است گوشت خوار شبيه شغال با پوستي قهوه اي و گوش هاي منگوله اي ، معمولاً به دنبال شير حركت مي كند تا بازمانده غذاي او را بخورد. فرهنگ معین

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط شاذه  | 

داستانهاي شاهنامه

 

 به نام خداوند جان و خرد                 كزين برتر انديشه برنگذرد

 

 

آغاز داستان

پادشاهي كيومرث اول ملوك عجم سي سال بود

 

كي ميداند اولين كسي كه پادشاه شد كي بود؟ كسي از اين دوره، آن موقع نبوده است كه آن روزگار را به خاطر بياورد. مگر اين كه اين داستان سينه به سينه، پدر بعد از پدر، برايش نقل شده باشد.

 

كه نام بزرگي كه آورد پيش                 كرا بود از آن برتران پايه بيش

 

مورخين از آن زمان داستانها دارند. مي گويند اول كسي كه تاج شاهي به سر گذاشت، كيومرث بود كه در برج حَمَل (فروردين) پادشاه شد و در كوه سكني گزيد.

خود و همراهانش پوست پلنگ پوشيدند كه بر مردم تازگي داشت. چون تا آن زمان لباس مردم از برگ بود.

كيومرث چنان مهربان و عادل بود كه حتي حيوانات وحشي و اهلي هم كنار او آرام مي گرفتند و پاي تخت او مي نشستند.

او يك پسر خوش قيافه و هنرمند به نام سيامك داشت. سيامك باعث شادي و اميد پدرش بود و تنها نگراني كيومرث، از دست دادن پسرش بود.

در ملك پادشاهي او، دشمني نداشت جز اهريمن. اهريمن يك بچه ي قوي پنجه داشت مثل گرگ، يك ديو پليد!

ديو تصميم گرفت تخت و تاج كيومرث را از آن خود كند.  سپاهي بزرگ فراهم كرد و به او حمله كرد.

چون سيامك ماجرا را شنيد خونش به جوش آمد. سپاهي فراهم كرد و به دفاع از پدر برخاست.

بپوشيد تن را به چرم پلنگ           كه جوشن نبد آنگه آيين جنگ

 

چرم پلنگ پوشيد. چون هنوز آهن كشف نشده بود!

دو سپاه رو درروي هم ايستادند. سيامك برهنه به جنگ پسر اهريمن رفت. ديو چنگي به او زد و جگرش را شكافت.

سيامك كشته شد و مملكت بدون شاهزاده ماند.

 

وقتي كه پادشاه از مرگ پسرش آگاه شد، روزگار بر او سياه شد. مويه كنان از تخت فرود آمد و از غمش سپاه سوگوار شدند. همه لباس عزا به تن كردند. رويها همه زرد و چشمانشان خونبار شد.

همه ي حيوانات هم عزادار شدند و بسوي كوه رفتند.

يك سال همگي به عزا نشستند. تا اين كه از پروردگار پيام آمد: كه بشنو اين سروش را. بفرمان من سپاه را آماده كن و پهلوانانت را جمع كن و به خونخواهي پسرت برخيز. آن ديو بدكُنش را از بين ببر و كينه را از دلت بيرون كن.

 

كيومرث سر به آسمان بلند كرد و از كردگار خواست تا به او كمك كند كه بر ديو پيروز شود. بعد روي برخاك نهاد و پروردگارش را سجده كرد.

 

وز آن پس به كين سيامك شتافت         شب  و روز آرام و خفتن نيافت

 سيامك يك پسر داشت، يادگار او كه تاج سر كيومرث بود. نامش هوشنگ و به مصداق نامش بسيار باهوش و بافرهنگ بود.  كيومرث هم به خوبي او را تربيت كرده و پرورش داده بود و چون پسرش دوستش داشت.

وقتي كه تصميم گرفت به خونخواهي سيامك برود، هوشنگ را احضار كرد. رمز و راز جنگاوري به آموخت و لشكرش را آماده كرد. پري و پلنگ و گرگ و ببر و شير به پشتيباني كيومرث آمدند تا به سپاه ديو رسيدند.

پس كيومرث پشت لشكر ايستاد و هوشنگ جلوي لشكر را به دست گرفت. چون چشم ديو سياه به آن لشكر افتاد، دلش لرزيد.

دو سپاه به هم درافتادند. هوشنگ، چون شير پنجه بر ديو انداخت و بر روي زمينش انداخت. كيومرث سر از تنش جدا كرد و انتقام پسرش را گرفت. پس از آن خود نيز جان به جان آفرين تسليم كرد و تاج و تخت به هوشنگ سپرد.

جهان سربسر چون فسانست و بس          نماند بد و نيك بر هيچكس

 

 

پادشاهي هوشنگ چهل سال بود

هوشنگ چهل ساله بود كه بجاي نيا، تاج بر سر گذاشت و با هوش و فراست، عدل و داد در جهان پيشه كرد.

چون بر تخت نشست، گفت: كه من بر هفت كشور پادشاه و پيروزم. به فرمان خداوند تصميم دارم كه با عدل و داد حكومت كنم و جهان را آباد كنم.

او آهن را كشف كرد و با دانش سنگ را از آهن جدا كرد. پس از آن آهنگري پيشه كرد و ارّه و تيشه ساخت.

وقتي از اين آسوده شد، بر آب مسلط شد. قايق ساخت و توانست از هامون و دريا بگذرد.

پس از آن با هوش و دانشش به مردم كاشت و برداشت ياد داد. كه مردم توانستند براي خود گندم بكارند و نان به دست آورند. چون پيش از آن غذايشان فقط ميوه بود.

 

كيومرث خداپرست بود و همين را به نوه اش آموخته بود. روزي هوشنگ با چند نفر از همراهانش از كوه گذر مي كرد كه از دور مار درازي ديد كه چشمانش رنگ خون و دود دهانش جهان را تيره كرده بود.

هوشنگ سنگي برداشت و با قدرت بر سر مار كوفت. طوري سنگ خورد شد و از دل آن شعله ي آتش بيرون جست.

مار كشته نشد، ولي آتش كشف شد. هوشنگ فهميد كه هركس دو سنگ آهن به هم بزند با جرقه ي آن آتش پديد مي آيد.

جهاندار پيش جهان آفرين          نيايش همي كرد و خواند آفرين

 

بعد از آن آتش را قبله ي خويش خواند و گفت: اين فروغي ايزديست كه بايد بر آن سجده كرد.

وقتي شب شد، آتشي بزرگ افروختند و جهاندار و همراهيان بر گرد آن نشستند. آن شب را جشن گرفتند و نام آن را سده گذاشتند.

از هوشنگ اين جشن سده يادگار ماند. كاش همه ي شهرياران چون او بودند كه از آباد كردن جهان شاد ميشد و جهانيان از او به نيكي ياد مي كنند.

حيوانات مفيد را جدا كرد. گاو و گوسفند و گور و گوزن را براي خوردن نهاد. خر را براي بار بردن. حيواناتي مثل سنجاب و قاقم و روباه و سمور، كه موي نرمي داشتند، از پوستشان براي لباس گرم استفاده كرد. به مردم ياد داد كه از اين حيوانات جفت جفت نگهداري كنند و پرورش دهند و استفاده كنند.

ببخشيد و گسترد و خورد و سپرد                         برفت و جز از نام نيكي نبرد

بسي رنج برد اندر آن روزگار                            بافسون و انديشه ي بي شمار

تا اين كه روزگارش بسر آمد و تخت شاهي را براي پسرش ميراث گذاشت و رفت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:22  توسط شاذه  | 

سلاممممممممممم

خوبين خوشين سلامتين انشالا؟ كسالتي ندارين؟ (با لهجه ي روباه شهر قصه بخونين)

نيليا جون تو گمونم منو ميپايي كي آپ ميكنم بپري اول شي!!!!!!!! تبريك. چرا كامنتات باز نيست دختر؟ من كه بدون كامنت حس ميكردم دارم با ديوار حرف ميزنم. اگه آدم واسه دل خودش بخواد بنويسه كه تو ورد هم ميتونه بنويسه. چرا تو نت؟ بعدم اينكه خانم باكلاس مرسي. اميدوارم.

سحر جون آره خيلي بدجنسم. نوشتنم نمياد. ولي دلم ميخواد بنويسم! حالا پيدا كنيد پرتقال فروش رو!!

ريواس جون آره.... معمولاً اين جوريه.

ناني جون كامنتات باز نشد. من اصولاً واسه خوندن هر نوع متن انگليسي از بروشور پشت جعبه بگير تا شعر و كتاب.... تنبلم. واسه همين انگليسيم پيشرفت نميكنه.

نيلوفر جون من هنوز نتونستم كامنتا تو باز كنم. در اولين فرصت لينكت ميكنم.

نينا جون آدرس اين وبلاگتو درست بذار، اونوقت چشم تبليغ ميكنم. دو تا آدرس غلط اينجاست.

پ.ن اين دفعه هم كامنت بازي تعطيل. هر وقت حس كنم حرف تازه اي دارم منتظر نظرات گرمتون ميمونم. مرسي كه خيلي لطف دارين. بعدم این اصلاْ با جوابی که به نیلیا دادم ضد و نقیض نیست

پ.ن ۲ آدم آپ کوتاه بکنه بهتر از اینه که اصلاْ نکنه مگه نه  

ده روز بعد پريا وقتي وارد خانه شد، ژاله خانم آنجا بود. سلام و عليك و احوال پرسي..... بالاخره هم لباس عوض كرد و آمد پيش مامان و ژاله خانم نشست.

مامان از ژاله خانم پرسيد: خوب نگفتي ... مگه قرار نبود بره مهران؟  چي شد كه رفت زابل؟  

ژاله خانم با بغض گفت: خود زابل هم كه نيست! وسط بر بيابونه بچه ام. چه ميدونم چي شد. باباش رفته با سرهنگه حرف بزنه. آخه اين ميگفت مهران نميرم. لب مرز معلوم نيست چه بلايي سرم بياد. آخ بميرم واسه بچه ام. نميدونم باباش چي گفت، خودش چي گفت، اين سرهنگ از خدا بيخبر رو لج افتاد گفت: با مرز غربي مشكل داري؟ برو مرز شرقي. اي اي اي فرستادش تو دل قاچاقچيا.... يه هفته است آب خوش از گلوم پايين نرفته. تلفن درست حسابيم ندارن كه لامصبا. يكي دو بار بيشتر صداشو نشنيدم. ميگم كي مياي مرخصي ميگه اصلاً معلوم نيست بتونم بيام. دعا كنين سه ماه ديگه بتونم برگردم. اي اي اي خداااااا.... ببخش خواهر حال تو رم گرفتم. اگه بدوني چقدر دلم گرفته. يه دونه پسرم.....

مامان در حاليكه نوازشش ميكرد، دلجويانه گفت: بگو  هرچي دل تنگت ميخواد بگو. پس دوستي به چه درد ميخوره. واسه همين روزاست ديگه. پريا مادر يه شربت درست كن.

پريا تا آن لحظه گوشه ي اتاق نشسته بود و زانوي غم به بغل گرفته بود. عذاب وجدان رهايش نميكرد. كاش حداقل پارسا را مسخره نميكرد. اگر بلايي سرش ميامد. اگر...

لبهايش را بهم فشرد آهي كشيد و برخاست. نگاهي به قيافه ي افسرده ي ژاله خانم انداخت كه دل سنگ را آب ميكرد. سر يك هفته چقدر پير شده بود. ژاله خانم شربت را برداشت و گفت:دستت درد نكنه عزيزم.

بعد ادامه داد: ميخوام نذر كنم اگه سالم برگرده واسش شله زرد بپزم خيرات كنم.

پريا براي اينكه جو را عوض كند و البته بدون هيچ دليل و تفكر قابل توجيهي پرسيد: شله زرد؟ نميشه يه چيز خوشمزه باشه؟ چرا هيشكي موس شكلات نذر نميكنه؟

شوخي به جايي بود. ژاله خانم خنده اش گرفت و سر بلند كرد.

_: به نظرت بريم در خونه مردم يه كاسه موس شكلات بديم بگيم نذره؟

_: من باشم كه خوشحال ميشم. بي زحمت در خونه ما شله زرد نيارين كه ما هيچ كدوممون دوست نداريم.

مامان كه معلوم بود از فضولي پريا خوشش نيامده است، گفت: حالا كسي هم نخواست واسه تو بياره.

_: من فقط پيشنهاد دادم. اصلاً چرا شله زرد؟ مهموني بدين. هان؟ خودشم خوشحال ميشه. دوستاشو دعوت كنين. يا يه مهموني خونوادگي. منم واسه دسر موس شكلات ميپزم.

مامان باز با دلخوري گفت: بگو پريا چرا تعارف ميكني. بگو ما رو هم دعوت كنين ديگه. از اون فسنجون اعلاتونم واسم بپزين. ولي بي زحمت باقلاپلو نپزين دوست ندارم. هان بگو تو كه تعارف نداري.

پريا نگاهي به قيافه ي خشن و عصباني مادرش انداخت. دنبال راه فراري ميگشت كه تلفن دوستش نجاتش داد. او هم به اتاقش گريخت و چند دقيقه بعد هم براي ديدن دوستش از خانه خارج شد.

 

***************

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:25  توسط شاذه 

سلام. يه عالمه جواب دادم همش پريد

اول يه تشكر كلي بكنم از همه كه لطف كردين و اومدين و ابراز دلتنگي. منم دلم واسه همتون تنگ شده بود.

نيليا جون وبتو بستي؟ كجايي تو؟ اول شدنتم تبريك.

نيكا جون پستام آره كوتاهه. يه كم كمبود حس نوشتن و يه زياد كمبود وقت!

سحر خانم خوش اومدي. داستان هفت رنگ نگارم اضافه شد. دوست داشتي بخون.

بارون جون ممنون.

فاطمه جون من هركار كردم ميگه اين آدرس اشتباهه. خيلي ممنون كه اين همه زحمت كشيدي.

نيلوفر جون البته با تبادل لينك موافقم. (سر زدم. نظراتت باز نشد) منم دوست داشتم يه فردين داشتم. واسه همين قصه شو ساختم كه تو رويا داشته باشم. حالا غير از خودم بقيه هم آرزو به دل شدن!!!

سحر جون 20 من هنوز خجالت زده ام كه چرا خبرت نكردم. فكر كردم تو وب گيلاسي خوندي. (گيلاس جون لطف كرد واسم تبليغ كرد)

پاستيلي چون پارسا خوبه؟ پدرام چطوره؟!

فائقه جون در مورد جن جواب نيلوفرو بخون! و در مورد پيشنهادت داستان كيوان و خانواده اش. از اشكال كامنتا هم ناراحت نباش. زيادياشو حذف ميكنم.

ياس جون كامنتات هنوز باز نميشهههه. خوب آره ديگه پارسا همون اول گلوش گير كرده بود!

ريواس جون خوش اومدي. نمي دونم امروز نت چه مشكلي داره كه وبلاگاي بلاگ اسكاي رو باز نميكنه. كامنتاي بقيه هم به زور. من اگه مي تونستم يه كم تو داستانم صبر كنم كه داستان بلند مينوشتم. ولي اينقدر عجولم كه سريع حوصلم سر ميره ميخوام برم سر داستان بعدي.

نينا جون واي!!!! منم نشنيده بودمش!!!!

اسي جون جونم ني ني بهتره؟ من شديداً دارم با اون رگ معروف! مبارزه ميكنم. التماس دعا!

پ.ن 1 ميخواستم همتونو لينك كنم. ولي ني نيم بيدار شد. باشه بعد......

پ.ن 2 اين آخر عشق پرواز اشتباهي شروع يه داستان ديگه سيو شده. شما به خود نگيرين! پيگير بقيه شم نباشين. چون اصلاً ساخته نشده كه نوشته بشه....

 

پريا به خودش قول داده بود خوش بگذراند. با ديدن بچه ها صدا زد: پيروز ..... لعيا..... بياين واليبال . پيروز و لعيا يك تيم، پريا و پارسا هم يك تيم. چند ساعت بازي كردند. بعد از يك پسرك ماهيگير ماهي تازه خريدند . آتش درست كردند و ماهي ها را كباب كردند. زياد خوب نشد ولي خوش گذشت!

بعد از نهار دور هم نشسته بودند. پارسا دوباره براي سربازي اش ماتم گرفته بود. پريا كه حوصله ي ناز خريدن نداشت ، با پيروز به دنبال كرايه ي قايق رفت. بالاخره قايق پيدا كردند و پارسا و لعيا را صدا زدند و باهم رفتند. غروب به ساحل برگشتند و براي شام به يك رستوران ساحلي رفتند......

پنج شنبه هم گردش توي جنگل و خريد صنايع دستي و غيره......

جمعه از صبح باران ميباريد. خانه بودند. فيلم و ورق بازي و دومينو و ...... تا عصر جمعه.... عصر داشتند وسايلشان را مي بستند.

 پريا جلوي صندوق عقب ايستاده بود و سعي ميكرد وسايلي كه بقيه مياوردند را مرتب كند. پارسا سبد خوراكي را به او داد و كنارش ايستاد.

_: باز چي شده پارسا؟

_: هيچي. ممنون كه اومدي. خيلي بهم خوش گذشت.

_: خواهش مي كنم. به منم خوش گذشت. كي بايد بري؟

_: نمي دونم. حالا قراره بابا فردا بازم بياد با سرهنگ صحبت كنه. ببينه نميشه همين تهران بمونم؟ اگه نشه دوشنبه بايد برم. واسم دعا كن.

_: باشه. هر جور تو بخواي. ولي اگه من يه پسر بودم واسم جالب بود چند ماهي از خونه دور بشم.

_: اگه عاشق بودي چي؟

پريا جا خورد. چند لحظه مكث كرد. پارسا پرسيد: منتظرم ميموني پريا؟

پريا نفس عميقي كشيد. تو دلش پرسيد: آمدي اي جان به قربانت ولي حالا چرا؟ ديگر هيچ عشق و هيجاني نسبت به پارسا احساس نمي كرد. بدش نمي آمد ولي...

پارسا هم دل شكسته تر از آن به نظر ميرسيد كه تحمل يك "نه" قاطع را داشته باشد. پس پريا به شوخي زد و با خنده گفت: اگه عاشق نشم.

بعد هم يك قدم دور شد و ساكي از دست پيروز گرفت. در حاليكه ساك را توي ماشين جا ميداد، صدا زد: مامان بازم چيزي هست؟

پارسا سري تكان داد و زير لب گفت: اگه عاشق نشي.....

او اين جواب را به نشانه ي مثبت گرفت و پريا هم به خاطر جواب منفي وجدانش را ناراحت نكرد.

 

**************

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط شاذه  | 

سلام. خوبین؟ اینم قسمت پنجم. خودم از بی کامنتی داره حوصله ام سر میره. این دفعه رو نظر بدین بی زحمت بعدم دیگه هیچی. دوستون دارم

پ.ن اگه کامنتا باز نشد خودتونو اذیت نکنین.

 

صبح روز بعد وقتي پريا بيدار شد،مدتي طول كشيد تا به خاطر بياورد كجاست. خانه ساكت بود و به نظر ميرسيد كسي نباشد. از جا برخاست. نگاهي دور اتاق انداخت. ظاهراً فقط او خواب مانده بود. دست و رويي صفا داد و وارد پذيرايي شد. در ورودي باز شد و پارسا وارد شد.

پريا با لحن شادي گفت: صبح به خير پارسا!

پارسا تكاني خورد و بعد با حالت شاگردي كه معلمش را توجيه ميكند گفت: اه ممم صبح به خير..... تو از من دلخور نيستي؟ باور كن ديشب با يه دختر حرف نميزدم. حاضرم قسم بخورم.

_: واسه چي قسم بخوري؟ چه ربطي به من داره كه با كي حرف ميزدي؟

_: فكر كردم قهر كردي رفتي تو اتاق.

_: نه. بابا ساعت دوونيم صبح بود، خوابم ميومد. بقيه كجان؟

_: هان؟ هان! مامان اينا رفتن چهارشنبه بازار. باباها بيليارد و پيروز و لعيا كنار دريا.

_: اه چه خوب. از كدوم طرف ميتونم برم كنار دريا؟

_: اگه ناراحت نميشي باهم بريم.

_: چي شده پارسا؟ چرا ناراحت بشم؟

پارسا ناباورانه لبخندي زد ولي چيزي نگفت.

پريا يك بسته بيسكوييت شور برداشت و راه افتادند. چند دقيقه در سكوت رفتند. تا اينكه پارسا شروع به صحبت كرد: دارم ميرم سربازي.

_: اه كجا؟

_: نميدونم. آموزشيم مهرانه، يه شهر مرزي غربي. ميگن جاي سرديه.

_: پالتو تو ببر!

_: هيچ تجسمي ازش ندارم.

_: ببينم تو ترسيدي؟

_: نه. ولي اصلاً دلم نميخواد برم. كي ميدونه چي پيش مياد؟

_: يعني چي؟ خوب همه ميرن سربازي.

_: بعضيام به هر دري ميزنن تا معاف بشن.

_: خوب تو هم بزن!

_: فكر ميكني نزدم؟

_: من چه ميدونم. حالا آموزشي كه فقط سه ماهه. خدا رو چه ديدي، شايد سربازيت تهران بود. مثلاً بشي پليس چهارراه!

خودش به شوخيش خنديد، ولي پارسا به تلخي گفت: فكرشو بكن، چه شغل گندي!

_: خودتو آماده كن. ممكنه پيش بياد!

_: ممكنه پيش بياد... ممكنه روز دوم برم زير ماشين. ممكنه تو مراسم ختمم شركت كني. ممكنه...

_: اين حرفا چيه پارسا ؟ داري ميري سربازي نه سفر قندهار. اين چرنديات چيه؟

_: دارم ميرم مهران. طرفاي بيستون. به نظرت بيستون كندن مشكلتره يا سربازي؟

_: به نظرم تو حالت اصلاً خوب نيست.

_: من نميخوام برم.

_: من چيكار ميتونم واست بكنم؟

_: هيچي بابا.... نگاه كن بچه ها اونجان....

 

***************

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط شاذه  | 

سلام سلام سلام. مرسی از همتون که سر میزنین. ممنون از لطفی که دارین و فراموشم نکردین. امیدوارم با کمک شما داستانام کم کم قوی و درست حسابی بشن. خوب بفرمایین

 

هفت سال گذشت. پريا ديگر آن دختر بچه ي احساساتي نبود. روابطشان هم اينقدر كم شده بود كه مجبور نبود خودش را از ديد پارسا مخفي كند. حالا واقع بين تر بود. بزرگ شده بود. به قول مامان بزرگ واسه خودش خانمي شده بود. دو سه تا خواستگار رد كرده بود و داشت ليسانس زبان ميگرفت. امتحانات تازه تمام شده بود. خيلي خسته بود. درست وقتي كه به كلي از مسافرت رفتن و رفع خستگي نااميد شد، ژاله خانم زنگ زد. ميگفت شمال ويلا خريده اند. دو سه روز است كه آنجا هستند. چون احساس تنهايي كردند خواهش كرد كه خانواده ي پريا دعوتش را بپذيرند و چند روزي مهمانشان باشند. براي پريا خيلي عجيب بود. چون مدتها بود كه رفت و آمد آنچناني نداشتند. حالا يك دفعه چند روز؟ ولي به نظر مامان ژاله دوست قديميش بود و خوب.... دعوت غير طبيعيي نبود. لعيا و پيروز ذوق زده وسايلشان را مي بستند. مامان به پريا كه هنوز مبهوت بود ، گفت: ببين نميخوام واسه من ناز كني و نميام و اين اداها. ژاله يه لطفي كرده بايد قبول كنيم. خوش ندارم برم اونجا بگم پريا دوست نداشت بياد. ميفهمي؟

_: آره. چشم. ميام. من كه چيزي نگفتم. فقط گفتم عجيبه.....

مامان مشغول تر از آن بود كه جوابش را بدهد. همه به سرعت وسايل پيچيدند. مامان صد تا تلفن به ژاله خانم زد كه چي بياورند و چه نياورند. بالاخره راه افتادند. تمام راه لعيا و پيروز مشغول مشاعره و مسخره بازي بودند. بالاخره موفق شدند بابا مامان و پريا را هم با خود همراه كنند. به طوري كه طول راه با وجود مه و سرعت كم اصلاً كسل كننده نبود. آدرس يك جايي نزديك فريدون كنار بود. اواخر راه متوجه ي يك ماتيز قرمز كنار جاده و راننده اش شدند. پريا اولين نفر بود كه پارسا شناخت. عجيب بود كه اصلاً عوض نشده بود! با آن موهاي بور و خيس كه توي صورتش ريخته بود داشت دست تكان ميداد. بابا ترمز كرد و شيشه را پايين كشيد. پارسا با لبخندي به پهناي صورت به همگي سلام كرد. بابا گفت: چرا اينجا وايسادي؟ خيس خيس شدي!

_: جداً خيس شدم؟ آره مثل اينكه يه كم خيس شدم! راستش اين راه ما هم چپ راهه هم خاكي يعني الان ديگه گلي. لطف كنين دنبال من بياين.

_: بسيار خوب. اميدوارم تو گل گير نكنيم.

_: اميدوارم بفرمايين.

به هر ترتيب بالاخره رسيدند. آخر شب بود و همه خسته. بلافاصله وسايل و رختخوابها را پهن كردند و آماده ي استراحت شدند. پريا دراز كشيد. اما هرچه كرد خوابش نبرد. جاي جديد، دلهره و هزار فكر و خيال. بالاخره برخاست. بيرون آمد. پارسا تو قاب پنجره نشسته بود و با موبايلش بازي ميكرد. با ديدن او از جا برخاست و آرام پرسيد: ميتونم كمكت كنم؟

_: نه ممنون.

ترموس آب روي ميز بود. ليواني ريخت و آرام نوشيد. قرار نداشت. نميتوانست به اتاق برگردد و دراز بكشد. پارسا آرام نزديك شد و پرسيد: هنوز از دست من دلخوري؟

سري به نفي تكان داد. برادرش پيروز كه الان پانزده ساله بود، نه تنها از مدرسه فرار ميكرد، بلكه درسشم خوب نبود! و خوب پريا فكر نميكرد كه پيروز ذاتاً پسر بديست. از آن خاطره فقط رد يك رنجيدگي ته دلش مانده بود.

پارسا دستي توي موهايش كشيد. با همان صداي آرام گفت: نميدونم چرا؟ فقط دلم ميخواست يه كم واست كلاس بذارم. ولي تو بد رنجيدي. خيلي فكر كردم ولي نميدونستم چطور بايد اصلاحش كنم.

_: مهم نيست. گذشته.

نگاهش نميكرد. هر دو از نگاه كردن بهم ميگريختند. انگار گره زدن اين ريسمان پاره شده مشكل بود. پريا ليوان به دست لبه ي مبل نشست. پارسا روي مبل كناري نشست و در سكوت به ميز چشم دوخت. چند دقيقه گذشت. هيچ كدام اصراري به شكستن سكوت نداشتند. با صداي زنگ موبايل، پارسا به سرعت از جا برخاست و به دورترين نقطه ي اتاق رفت و با آرامترين صدايي كه ميتوانست مشغول صحبت شد. پريا چند لحظه اي نگاهش كرد. يعني كي بود اين وقت شب؟ يه دختر؟ خوشگله؟ بلونده يا سبزه؟

ناگهان تكاني خورد. چه فرقي ميكرد كي باشد؟ پارسا كه به او تعهدي نداده بود. بگذار خوش باشد. اين پارسا همان بچه ي ديروزيست. تغييري نكرده كه نگرانش باشد. آن كه تغيير كرده بود پريا بود كه احساس ميكرد خيلي از آن روزها دور شده است. لبخندي زد. بار بزرگي از دوشش برداشته شده بود. ديگر اما و چرايي نبود. پريا ميخواست خوش باشد و استراحت كند. پارسا هنوز داشت با تلفن حرف ميزد. پريا از جا برخاست و رفت تا بخوابد.

 

****************

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:25  توسط شاذه 

سلام....

 

پارسا روي مبل لميده بود و پاهايش را روي ميز دراز كرده بود. داشت با دوربين جديدي كه پدرش خريده بود ور ميرفت. پريا سيني چايي را جلويش گرفت: چايي ميخوري؟

_: استكان نه.ليواني مگي ...... اين انگشتونه ها به كجا ميرسه؟

_: باشه ميارم.

_: باعث زحمت.

پريا در حاليكه به طرف آشپزخانه ميرفت به برادر كوچكش پيروز گفت: مشقاتو نوشتي؟ برو بنويس. زود باش ببين پارسا هميشه مشقاشو سر موقع مينويسه، گوش به حرف بزرگتراشم ميكنه كه همه دوسش دارن. زود باش برو.

با ليوان چاي برگشت. نزديك پارسا نشست و پرسيد: بهزاد اون سي دي رو بهت داد؟ فكر نميكردم اين هفته ببينمت. خونه خاله پروانه بوديم دادم بهزاد بهت بده.

_: من يه هفته است كه مدرسه نرفتم.

_: يك هفته؟ براي چي؟

_: پيش مياد.

_: يعني چي پيش مياد؟ مامانت خبر داره؟

_: با اين دادي كه تو زدي احتمالاً خبر شد. يواش بابا چه خبره؟

_: آخه واسه چي نرفتي؟

_: اخراج شدم.

_: چي؟؟؟ شوخي ميكني.

_: نه. آره شوخي ميكنم. اون پارسال بود.

_: چرنده....

_: نه نيست. منو نكوب تو سر بچه عذاب وجدان ميگيرم. خدا نكنه مثل من بشه.

_: يعني چي؟ تو نميدوني واسه همه بچه هاي فاميل و آشناها نمونه اي؟ همه از خداشونه بچه ها شون مثل تو باشن.

_: آب زير كاه!

_: اخراج كه نشدي؟!

_: چرا شدم. اينا رو دارم به تو لو ميدم. به هر حال خر نيستم وجهه مو پيش بزرگترا خراب كنم. ولي تو ديگه داري زيادي تحويلم ميگيري.

_: اين حرفا چيه؟

_: پارسال وقتي تو ساعت مدرسه تمام كلاس رو بردم سينما اخراج شدم. نامردا همه انداختن گردن من. قبلشم سه تا تعهد نامه داشتم كه ديگه از مدرسه نگريزم. حالا از صد و بيست باري كه من رفته بودم سه بار مچمو گرفته بودن. اون روزم پرونده مو دادن زير بغلم.

_: خوب بعدش چي؟

_: من كه خوش و خوشحال اومدم بيرون رفتم پي يللي تللي. ولي مدير زنگ زد به بابا گفت. بابا هم گوشمو كشيد برد و مجبورم كرد عذرخواهي كنم. اونم به خاطر اينكه درسم خوبه قبول كرد و دوباره رفتيم سر كلاس.

_: پس چه جوري درست خوبه؟

_: خوب تو كه ميدوني من خوره ي كتابم. حافظمم شكر خدا بد نيست. تقلبم كه امري حياتيه!

خنده اي كرد و مشغول نوشيدن چاي شد. پريا با كنجكاوي پرسيد: الان چي؟ گفتي يه هفته مدرسه نرفتي؟

_: پريا! بابا تو كه همه پته هاي ما رو داري ميريزي رو آب! خوب نرفتم ديگه. پيش مياد.

_: يعني همينجوري دلت نخواست بري؟

_: دلم كه نميخواست. تازه اگه برم كتكه رو خوردم. منم كه ميبيني زياد هيكلي نيستم.

_: كسي تهديدت كرده؟

_: بايد همه شو بگم؟ به تو چه؟

پريا با آشفتگي رو گرداند. پارسا چند لحظه نگاهش كرد و بالاخره گفت: خيلي خوب قهر نكن. تو كه خيلي وقته ما رو خر كردي. اينم روش. چي رو ميخواي بدوني؟ كه دوست دختر همكلاسي قلدرمو قر زدم؟ اونم تهديد كرده اگه تو مدرسه پيدام بشه تيكه بزرگم گوشمه.

_: تو دوست دختر داري؟

_: به اندازه ي موهاي سرم. راحت شدي؟ حالا برو بكنش تو بوق كه پارساي افسانه اي از چشم همه بيفته.

_: تو .... تو فقط شونزده سالته.

_: خوب كه چي؟

_: عاشقش شدي؟

_: مگه ديوونه ام؟ عاشق كي؟

پريا با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون مي آمد گفت: دوست دختر اون يارو.

پارسا خنده اش گرفت: نه بابا.... عشق كيلويي چند؟ قضيه سر بسر گذاشتن و قر زنيه. حالا نميخواد رگ گردن واسه من كلفت كني كه تقصير اون دخترا طفلكيا چيه. من هيچ وقت خودم سراغ كسي نميرم. وقتي كسي طرفم مياد خودش اهلشه.

پريا سر به زير انداخت. احساس ميكرد پارسا از روي ابرها پرتش كرده پايين! چند لحظه مكث كرد . پارسا ناگهان با دوربين برگشت و گفت: ماكرو شو پيدا كردم. ميخوام از چشمات عكس بگيرم.

پريا از جا برخاست. با دستپاچگي سري تكان داد و گفت: نه نميخوام ازم عكس بگيري.

_: صبر كن. من به اون بديام كه فكر ميكني نيستم.

_: من كه چيزي نگفتم. فقط نميخوام ازم عكس بگيري. مامانم كارم داره. بايد برم.

پريا تا رفتن مهمانها خودش را توي آشپزخانه حبس كرد. جا خورده بود. قهرمان مهربانش چنين آشوبگري بود؟ درك اين مطلب كه اين كارها براي يك پسر نوجوان كاملاً بديهيست، براي پرياي سيزده ساله كه در دوران بلوغ و تحول بود واقعاً مشكل بود. از همان شب كنارش گذاشت. چنان كه حتي براي مامان و بابا هم عجيب بود. ولي چيزي نبود كه بخواهند پيگيرش باشند يا مخالفتي داشته باشند. دوباره ازش متنفر شده بود. ياد بچگيها كرده بود. ياد وحشتي كه ناگهان جلوي بچه ها او را ببوسد. حالا ميترسيد ازش عكس بگيرد.

بعد از آن خيلي كم او را ديد.

 

****************

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 6:41  توسط شاذه 

سلام

خوبین؟ اینم قسمت۲. قول نمیدم هرروز آپ کنم. ولی سعی میکنم. سرم خیلی شلوغه. نت هم که هرروز یه بازی داره. همه اینام که درست باشه مثل امروز که پنج ساعت برق نداشتیم. خوب..... بریم.

پريا روي مبل تو هال خانه سهيلا خانم نشسته بود و تن تن را مثل جان شيرين به سينه ميفشرد. بهزاد تقريباً ده بار رفت و برگشت و گفت: ببين پارسا به من قرض نميده. بده يه نگاه روش بندازم تا مياد.

_: زكي اگه بهت بدم كه ديگه به منم نميده.

_: اصلاً چرا به تو داده به من نميده؟ ناسلامتي من رفيقشم نه تو.

_: موضوع رفيق و رفيق بازي نيست. پارسا كتاباشو دوست داره.

با صداي زنگ در پريچهر براي بار هشتم سيخ شد و چشم به در دوخت. بهزاد هم با بيحوصلگي لبهايش را بهم فشرد و از او فاصله گرفت. با ورود پريچهر، پريا با خوشحالي به طرفش رفت و پرسيد: پارسا اومده؟

_: پارسا؟ من كه از كلاس زبان اومدم. پارسام درس داشت. قرار نبود بياد. مامان هنوز نيومده؟

پريا با نااميدي سر به زير انداخت. خواست سر جايش برگردد كه ديد دختر خاله ي بهزاد جايش را اشغال كرده است. كنار ديوار چهار زانو نشست. تن تن را رو پايش باز كرد و با احتياط ورق زد. بالاي سرش آيفون زنگ زد. اما ديگر مهم نبود. تن تن را بست و دوباره در آغوشش گرفت. زانوهايش را بالا آورد و به بچه ها چشم دوخت. داشت فكر ميكرد كه امانتي را به مادرش بسپرد و برگردد با بچه ها بازي كند كه دستي كتاب را از آغوشش بيرون كشيد. از جا پريد و با عصبانيت فرياد زد: بهزاد......

پارسا با خنده گفت: هي يواش منم. كتاب مال خودمه. مگه نه؟

بهزاد جلو آمد و پرسيد: چي شده؟

پريا با شرمندگي سر به زير انداخت. پارسا داشت كتابش را بازرسي ميكرد كه خش بهش نيفتاده باشد! چند لحظه بعد لبخند رضايت آميزي زد و از زير كتاب جلد ديگري درآورد و به طرف پريا گرفت. بهزاد پوزخندي زد و گفت: جفتتون ديوونه اين.

پريا كتاب را به مادرش سپرد ، سهيلا خانم يك فوتبال دستي براي پسرها آورد و چند عروسك هم به دخترها داد. بهزاد وقتي ديد به گرد پاي پارسا نميرسد، شروع به جرزني و تقلب كرد. بعد هم مشغول كشتي گرفتن شدند. موهاي بور و بلند پارسا خيس عرق شده بود. پريابه تنهايي مشغول بازي با فوتبال دستي شد. بهزاد اعلام آتش بس كرد و رفت آب بخورد. پارسا جلو آمد و با پريا مشغول بازي شد. بازي پريا خوب نبود. ولي مقصود بازي نبود! پارسا فقط ميخواست لج بهزاد را در بياورد! و تا آخر شب عين يك رفيق حسابي پريا را به بازي گرفت. پريا ميفهميد كه منظور پارسا رفاقت با او نيست، تا به حال هم از پارسا خوشش نمي آمد، اما حالا..... تو دلش حس ديگري داشت. حسي كه براي يك دختر نه ساله زيادي زود بود.......

 

***************

بر خلاف انتظار پريا، توجه پارسا به او ادامه پيدا كرد. به يكديگر فيلم و كارتون و كتاب قرض ميدادند. تو دوره ها بيشتر همبازي بودند. حالا بهزاد كمتر ميامد. اگر ميامد سه تايي بازي ميكردند. به هر حال پارسا ديگر پريا را كنار نميگذاشت. چهار پنج سال به همين منوال گذشت. دوره ي مادرها منحل شد. ولي دو خانواده گهگاه معاشرت ميكردند. بزرگتر كه شدند، پارسا هر چند روز يك بار در خانه شان سبز ميشد. با وجود تعارف مامان وارد نميشد. فقط مبادله ي كتاب و فيلم بود. بعد ها برنامه ي كامپيوتر و غيره. پارسا اينقدر رو بازي ميكرد كه اجازه ي رد شدن از خط قرمز نميداد. هميشه جلوي چشم بزرگترها و هميشه بسيار مودب بود. و اين خود دليلي بود كه آن حس نهفته در وجود پريا هرروز اوج بگيرد. شعله ور شود و وجودش را بسوزاند. گاهي فكر ميكرد پارسا اصلاً دوستش ندارد. گاهي فكر ميكرد پارسا اصلاً رمانتيك نيست كه معني عشق را درك كند. او فقط يك دوست خوب است. فقط يك دوست خوب......

پارسا نمونه ي كامل يك بچه مثبت بود. درسخوان مودب و سربزير. پسر بچه ها از دستش شاكي بودند. چون پدر و مادرها مرتب او را تو سر بچه ها ميكوبيدند. و البته اين پسرك موبور نكته سنج شيطان هم بود! فقط ظاهرش اينقدر حق به جانب و گول زننده بود كه هيچ كس باور نميكرد كه توي مدرسه استاد شيطنت باشد. حتي خود اولياي مدرسه!

 

****************

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:47  توسط شاذه