سلاممممممممممم
خوبين خوشين سلامتين انشالا؟ كسالتي ندارين؟ (با لهجه ي روباه شهر قصه بخونين)
نيليا جون تو گمونم منو ميپايي كي آپ ميكنم بپري اول شي!!!!!!!! تبريك. چرا كامنتات باز نيست دختر؟ من كه بدون كامنت حس ميكردم دارم با ديوار حرف ميزنم. اگه آدم واسه دل خودش بخواد بنويسه كه تو ورد هم ميتونه بنويسه. چرا تو نت؟ بعدم اينكه خانم باكلاس مرسي. اميدوارم.
سحر جون آره خيلي بدجنسم. نوشتنم نمياد. ولي دلم ميخواد بنويسم! حالا پيدا كنيد پرتقال فروش رو!!
ريواس جون آره.... معمولاً اين جوريه.
ناني جون كامنتات باز نشد. من اصولاً واسه خوندن هر نوع متن انگليسي از بروشور پشت جعبه بگير تا شعر و كتاب.... تنبلم. واسه همين انگليسيم پيشرفت نميكنه.
نيلوفر جون من هنوز نتونستم كامنتا تو باز كنم. در اولين فرصت لينكت ميكنم.
نينا جون آدرس اين وبلاگتو درست بذار، اونوقت چشم تبليغ ميكنم. دو تا آدرس غلط اينجاست.
پ.ن اين دفعه هم كامنت بازي تعطيل. هر وقت حس كنم حرف تازه اي دارم منتظر نظرات گرمتون ميمونم. مرسي كه خيلي لطف دارين. بعدم این اصلاْ با جوابی که به نیلیا دادم ضد و نقیض نیست ![]()
پ.ن ۲ آدم آپ کوتاه بکنه بهتر از اینه که اصلاْ نکنه مگه نه
ده روز بعد پريا وقتي وارد خانه شد، ژاله خانم آنجا بود. سلام و عليك و احوال پرسي..... بالاخره هم لباس عوض كرد و آمد پيش مامان و ژاله خانم نشست.
مامان از ژاله خانم پرسيد: خوب نگفتي ... مگه قرار نبود بره مهران؟ چي شد كه رفت زابل؟
ژاله خانم با بغض گفت: خود زابل هم كه نيست! وسط بر بيابونه بچه ام. چه ميدونم چي شد. باباش رفته با سرهنگه حرف بزنه. آخه اين ميگفت مهران نميرم. لب مرز معلوم نيست چه بلايي سرم بياد. آخ بميرم واسه بچه ام. نميدونم باباش چي گفت، خودش چي گفت، اين سرهنگ از خدا بيخبر رو لج افتاد گفت: با مرز غربي مشكل داري؟ برو مرز شرقي. اي اي اي فرستادش تو دل قاچاقچيا.... يه هفته است آب خوش از گلوم پايين نرفته. تلفن درست حسابيم ندارن كه لامصبا. يكي دو بار بيشتر صداشو نشنيدم. ميگم كي مياي مرخصي ميگه اصلاً معلوم نيست بتونم بيام. دعا كنين سه ماه ديگه بتونم برگردم. اي اي اي خداااااا.... ببخش خواهر حال تو رم گرفتم. اگه بدوني چقدر دلم گرفته. يه دونه پسرم.....
مامان در حاليكه نوازشش ميكرد، دلجويانه گفت: بگو هرچي دل تنگت ميخواد بگو. پس دوستي به چه درد ميخوره. واسه همين روزاست ديگه. پريا مادر يه شربت درست كن.
پريا تا آن لحظه گوشه ي اتاق نشسته بود و زانوي غم به بغل گرفته بود. عذاب وجدان رهايش نميكرد. كاش حداقل پارسا را مسخره نميكرد. اگر بلايي سرش ميامد. اگر...
لبهايش را بهم فشرد آهي كشيد و برخاست. نگاهي به قيافه ي افسرده ي ژاله خانم انداخت كه دل سنگ را آب ميكرد. سر يك هفته چقدر پير شده بود. ژاله خانم شربت را برداشت و گفت:دستت درد نكنه عزيزم.
بعد ادامه داد: ميخوام نذر كنم اگه سالم برگرده واسش شله زرد بپزم خيرات كنم.
پريا براي اينكه جو را عوض كند و البته بدون هيچ دليل و تفكر قابل توجيهي پرسيد: شله زرد؟ نميشه يه چيز خوشمزه باشه؟ چرا هيشكي موس شكلات نذر نميكنه؟
شوخي به جايي بود. ژاله خانم خنده اش گرفت و سر بلند كرد.
_: به نظرت بريم در خونه مردم يه كاسه موس شكلات بديم بگيم نذره؟
_: من باشم كه خوشحال ميشم. بي زحمت در خونه ما شله زرد نيارين كه ما هيچ كدوممون دوست نداريم.
مامان كه معلوم بود از فضولي پريا خوشش نيامده است، گفت: حالا كسي هم نخواست واسه تو بياره.
_: من فقط پيشنهاد دادم. اصلاً چرا شله زرد؟ مهموني بدين. هان؟ خودشم خوشحال ميشه. دوستاشو دعوت كنين. يا يه مهموني خونوادگي. منم واسه دسر موس شكلات ميپزم.
مامان باز با دلخوري گفت: بگو پريا چرا تعارف ميكني. بگو ما رو هم دعوت كنين ديگه. از اون فسنجون اعلاتونم واسم بپزين. ولي بي زحمت باقلاپلو نپزين دوست ندارم. هان بگو تو كه تعارف نداري.
پريا نگاهي به قيافه ي خشن و عصباني مادرش انداخت. دنبال راه فراري ميگشت كه تلفن دوستش نجاتش داد. او هم به اتاقش گريخت و چند دقيقه بعد هم براي ديدن دوستش از خانه خارج شد.
***************
