سلاممم
اینم قسمت اول ماجرای جمشید
جمشيد
پادشاهي جمشيد هفتصد سال بود
پسر طهمورث، جمشيد كه دل از پند پدر پر كرده بود، پس از او بر تخت شاهي نشست و برسم پادشاهان بر سر تاج زر نهاد.
جهان گشت سرتاسر او را رهی کمر بست با فر شاهنشهی
جمشيد با عدالت و لطف به حكمراني پرداخت و گفت من با دشمنان مي جنگم و دوستان را به راههاي روشن راهنمايي مي كنم.
اول به دنبال جامه ي جنگ رفت. آهن را نرم كرد و كلاه خود و زره و سپر و شمشير ساخت. بدين كار پنجاه سال مشغول بود و گنجهاي بسيار از اين راه يافت.
بعد پارچه اختراع كرد. از كتان و ابريشم و موي قز (ابريشم خام)، پارچه بافت و جامه كرد و به مردم اين هنر آموخت.
چو اين كرده شد ساز ديگر نهاد زمانه بدو شاد و او نيز شاد
گروهي را به نام كاتوزيان (عابدان و زاهدان) جدا كرد و براي عبادت و پرستش خدا به كوه فرستاد.
گروه ديگري را به نام نيساريان (سپاهي و لشكري) جدا كرد. اينان شيرمردان جنگاور بودند كه محافظ كشور بودند.
گروه سوم نامشان بسودي (دهقان) بود. گروه كشاورزان و دامداران و زحمتكشان جامعه. كه مي كاشتند و بر مي داشتند و وقت گرسنگي منت كسي را نداشتند.
گروه چهارم كه اهتو خوشي (طبقه ي صنعتگر) ناميده مي شدند صنعتگران بودند كه كارهاي سفالگري و آهنگري و مسگري و كفشدوزي و درودگري و غيره را انجام مي دادند.
بدين ترتيب هركسي را به كاري كه شايسته ي آن بود، گمارد و راه درست را نشانش داد.
بدين اندرون سال پنجاه نيز بخورد و بورزيد و بخشيد چيز
به ديوان ناپاك دستور داد آب را با خاك درآميختند و خشت زدند. با سنگ و گچ با برش هندسي ديوار ساختند. ديوان گرمابه ها و كاخهاي بلند براي جمشيد بنا كردند.
سپس آنها را به دنبال سيم و زر و گوهر فرستاد. بافسون از دل سنگ خارا برايش ياقوت و طلا و نقره و كهربا درآوردند.
پس از آن جمشيد بويهاي خوش را يافت. بويهايي چون بيدمشك و كافور و مشك ناب و عود و عنبر و گلاب.
پزشكان را براي درمان دردمندان تربيت كرد.
با كشتي از آبها گذشت و راههاي آبي را نيز هموار كرد.
بدين سان پنجاه سال ديگر هم گذشت.
همان رازها كرد آشكار جهان را نيامد چون او خواستار
وقتي كه همه ي كارهايي كه براي كشورش بايد مي كرد، انجام داد، براي خود تختي از زر و گوهر ساخت. وقتي كه تخت ساخته شد جمشيد بر آن نشست و ديوها تخت را برداشتند و به هوا بردند.
چو خورشيد تابان ميان هوا نشسته بر او شاه فرمانروا
بر جمشيد آفرينها گفتند و آن روز را نوروز ناميدند. آن روز روز اول فروردين بود. جمشيد آسوده از رنجهايش بر زمين نشست و بزرگان جام مي و رامشگران را خواستند و به شادي مشغول شدند. اين جشن بزرگ نوروز از آن بزرگان براي ما به يادگار مانده است.
بدين سال سيصد سال گذشت. در اين مدت نه مرگ و مير بود و نه سختي و رنج. ديوان كمر به خدمت آدميان بسته بودند و مردمان آسوده بودند.
چنين تا برامد برين روزگار نديدند جز خوبي از كردگار
جمشيد خوشحال از اين همه نعمت بر تخت شاهي نشسته بود. به هر كجا كه مي نگريست آثار لطف و هنر خويش را ميديد. چنين شد كه آن شاه يزدان شناس، خدا را فراموش كرد و به خود مغرور گشت.
بزرگان لشكر را خواند و گفت: در جهان كسي از خود برتر نمي شناسم. آسودگي و شادي شما از لطف منست. بزرگي و شاهي از آن منست و كسي جز من پادشاه نيست.
همه موبدان (فرزانگان و عاقلان دربار) سر به زير انداختند و جرات نكردند جوابي بدهند.
چون اينها را گفت، لطف خدا از او برگشت. كه هركس ناسپاسي كند، خداوند بر او هراس و ناامني مي فرستد.
به جمشيد بر تيره گون گشت روز همي كاست آن فر گيتي فروز
