سلام
خوبین؟
دیدم حیفه اینجا اینقدر خاک بخوره. گفتم سری بزنم. اطلاعات خودمم اضافه میشه
این هم ماجرای ضحاک. در واقع پرانتزی بین داستان جمشید.
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار
آن مرد گرانمايه مرداس نام داشت كه هم پادشاه قوم بود و هم دامداري مي كرد. گاو و بز و ميش شيرده پرورش ميداد و هركس شير مي خواست به او مراجعه مي كرد. مرداس عرب بود و پسر قوي هيكلي به نام ضحاك داشت. ضحاك برعكس پدر بويي از مهر و محبت نبرده بود. او را بيوراسب هم مي خواندند. بيور در فارسي دري به معني ده هزار بود و ضحاك ده هزار اسب عربي زرين ستام داشت.
روزي ابليس پيش ضحاك آمد و گفت: رازي دارم كه بايد با تو بگويم. اما اول پيمان تو خواهم.
با زبان نرم دل جوان ضحاك را به مهر خويش آلود و از او پيمان گرفت. سپس گفت: اين پادشاهي و مال و دارايي سزاوار تست. پدرت پيرت را از ميان بردار و به جاي او نشين تا به بزرگي برسي.
ضحاك برآشفت كه چگونه دست به خون پدر بيالايم؟!
ابليس گفت كه گر ز فرمان من بتابي به زير عهد و پيمان خواهي زد و من آرام نخواهم نشست.
ضحاك از ترس پذيرفت و پرسيد: چگونه اين كار را بكنم؟
ابليس گفت: اين كار را به من بسپار.
مرداس در سرايش بوستان زيبايي داشت. نيمه شب به قصد شستن سر و بدن در رودي كه از بوستان مي گذشت، از خانه خارج شد. خدمتكاري چراغ به دست او را همراهي مي كرد. شيطان بر سر راه او چاهي كند و روي آن را با خاشاك پوشاند. مرداس در چاه افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
فرومایه ضحاک بیدادگر بدین چاره بگرفت جای پدر
به سر برنهاد افسر تازیان بریشان ببخشید سود و زيان
چون ابليس همراهي ضحاك را ديد، نقشه اي تازه طرح كرد. گفت اگر گوش به فرمان من دهي پادشاهي جهان سربسر از آن تو مي شود.
پس از آن به صورت جواني خوبروي و رايزن درآمد و به بارگاه ضحاك رفت. با زباني نرم به تعريف و تمجيد او پرداخت و گفت: آشپز مشهوري هستم.
بدو گفت اگر شاه را در خورم یکی نامور پاک خوالیگرم
چو بشنید ضحاک بنواختش ز بهر خورش جایگه ساختش
کلید خورش خانهی پادشا بدو داد دستور فرمانروا
آن زمان مردمان غذاهاي زيادي بلد نبودند. ابليس هرروز غذاهاي رنگارنگي از انواع مرغها و گاو و بره براي شاه تدارك ميديد. بدين گونه او را هرروز بيشتر تحت فرمان خويش مي گرفت.
به روز چهارم چو بنهاد خوان خورش ساخت از پشت گاو جوان
بدو اندرون زعفران و گلاب همان سالخورده می و مشک ناب
ضحاك چو دست برد و خورد از طعم عالي آن و هوش سرشار اين مرد در شگفت شد. بدو گفت: حال هرچه آرزو داري بگوي تا فراهم كنم.
ابليس گفت: اي پادشا مرا سراسر مهر تو در دلست. اجازه بده بر سر كتف هاي تو بوسه بزنم.
ضحاك كه منظور او را نفهميد اجازه داد. شيطان پيش آمد و دو كتف او را بوسيد و در زمين ناپديد شد. همان دم بر جاي بوسه هاي او دو مار سياه روييد و به هر سو سر كشيدند. ضحاك ز هر طرف چاره جست. سرانجام هر دو مار را از روي كتفهايش بريد و شگفت آن كه باز مارها سر كشيدند و روييدند. پزشكان فرزانه گرد آمدند، اما چاره ي اين كار نيافتند. بار ديگر ابليس به صورت پيرمردي دانا ظاهر شد.
او گفت: خوراك اين مارها مغز آدميزاد است. هر روز بايد دو نفر را بكشي و مغزشان را به مارها دهي. والا مغز خودت را خواهند خورد.
نگر تا که ابلیس ازین گفتوگوی چهکردوچه خواست اندرین جستجوی
