داستانهاي شاهنامه
به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه برنگذرد
آغاز داستان
پادشاهي كيومرث اول ملوك عجم سي سال بود
كي ميداند اولين كسي كه پادشاه شد كي بود؟ كسي از اين دوره، آن موقع نبوده است كه آن روزگار را به خاطر بياورد. مگر اين كه اين داستان سينه به سينه، پدر بعد از پدر، برايش نقل شده باشد.
كه نام بزرگي كه آورد پيش كرا بود از آن برتران پايه بيش
مورخين از آن زمان داستانها دارند. مي گويند اول كسي كه تاج شاهي به سر گذاشت، كيومرث بود كه در برج حَمَل (فروردين) پادشاه شد و در كوه سكني گزيد.
خود و همراهانش پوست پلنگ پوشيدند كه بر مردم تازگي داشت. چون تا آن زمان لباس مردم از برگ بود.
كيومرث چنان مهربان و عادل بود كه حتي حيوانات وحشي و اهلي هم كنار او آرام مي گرفتند و پاي تخت او مي نشستند.
او يك پسر خوش قيافه و هنرمند به نام سيامك داشت. سيامك باعث شادي و اميد پدرش بود و تنها نگراني كيومرث، از دست دادن پسرش بود.
در ملك پادشاهي او، دشمني نداشت جز اهريمن. اهريمن يك بچه ي قوي پنجه داشت مثل گرگ، يك ديو پليد!
ديو تصميم گرفت تخت و تاج كيومرث را از آن خود كند. سپاهي بزرگ فراهم كرد و به او حمله كرد.
چون سيامك ماجرا را شنيد خونش به جوش آمد. سپاهي فراهم كرد و به دفاع از پدر برخاست.
بپوشيد تن را به چرم پلنگ كه جوشن نبد آنگه آيين جنگ
چرم پلنگ پوشيد. چون هنوز آهن كشف نشده بود!
دو سپاه رو درروي هم ايستادند. سيامك برهنه به جنگ پسر اهريمن رفت. ديو چنگي به او زد و جگرش را شكافت.
سيامك كشته شد و مملكت بدون شاهزاده ماند.
وقتي كه پادشاه از مرگ پسرش آگاه شد، روزگار بر او سياه شد. مويه كنان از تخت فرود آمد و از غمش سپاه سوگوار شدند. همه لباس عزا به تن كردند. رويها همه زرد و چشمانشان خونبار شد.
همه ي حيوانات هم عزادار شدند و بسوي كوه رفتند.
يك سال همگي به عزا نشستند. تا اين كه از پروردگار پيام آمد: كه بشنو اين سروش را. بفرمان من سپاه را آماده كن و پهلوانانت را جمع كن و به خونخواهي پسرت برخيز. آن ديو بدكُنش را از بين ببر و كينه را از دلت بيرون كن.
كيومرث سر به آسمان بلند كرد و از كردگار خواست تا به او كمك كند كه بر ديو پيروز شود. بعد روي برخاك نهاد و پروردگارش را سجده كرد.
وز آن پس به كين سيامك شتافت شب و روز آرام و خفتن نيافت
سيامك يك پسر داشت، يادگار او كه تاج سر كيومرث بود. نامش هوشنگ و به مصداق نامش بسيار باهوش و بافرهنگ بود. كيومرث هم به خوبي او را تربيت كرده و پرورش داده بود و چون پسرش دوستش داشت.
وقتي كه تصميم گرفت به خونخواهي سيامك برود، هوشنگ را احضار كرد. رمز و راز جنگاوري به آموخت و لشكرش را آماده كرد. پري و پلنگ و گرگ و ببر و شير به پشتيباني كيومرث آمدند تا به سپاه ديو رسيدند.
پس كيومرث پشت لشكر ايستاد و هوشنگ جلوي لشكر را به دست گرفت. چون چشم ديو سياه به آن لشكر افتاد، دلش لرزيد.
دو سپاه به هم درافتادند. هوشنگ، چون شير پنجه بر ديو انداخت و بر روي زمينش انداخت. كيومرث سر از تنش جدا كرد و انتقام پسرش را گرفت. پس از آن خود نيز جان به جان آفرين تسليم كرد و تاج و تخت به هوشنگ سپرد.
جهان سربسر چون فسانست و بس نماند بد و نيك بر هيچكس
پادشاهي هوشنگ چهل سال بود
هوشنگ چهل ساله بود كه بجاي نيا، تاج بر سر گذاشت و با هوش و فراست، عدل و داد در جهان پيشه كرد.
چون بر تخت نشست، گفت: كه من بر هفت كشور پادشاه و پيروزم. به فرمان خداوند تصميم دارم كه با عدل و داد حكومت كنم و جهان را آباد كنم.
او آهن را كشف كرد و با دانش سنگ را از آهن جدا كرد. پس از آن آهنگري پيشه كرد و ارّه و تيشه ساخت.
وقتي از اين آسوده شد، بر آب مسلط شد. قايق ساخت و توانست از هامون و دريا بگذرد.
پس از آن با هوش و دانشش به مردم كاشت و برداشت ياد داد. كه مردم توانستند براي خود گندم بكارند و نان به دست آورند. چون پيش از آن غذايشان فقط ميوه بود.
كيومرث خداپرست بود و همين را به نوه اش آموخته بود. روزي هوشنگ با چند نفر از همراهانش از كوه گذر مي كرد كه از دور مار درازي ديد كه چشمانش رنگ خون و دود دهانش جهان را تيره كرده بود.
هوشنگ سنگي برداشت و با قدرت بر سر مار كوفت. طوري سنگ خورد شد و از دل آن شعله ي آتش بيرون جست.
مار كشته نشد، ولي آتش كشف شد. هوشنگ فهميد كه هركس دو سنگ آهن به هم بزند با جرقه ي آن آتش پديد مي آيد.
جهاندار پيش جهان آفرين نيايش همي كرد و خواند آفرين
بعد از آن آتش را قبله ي خويش خواند و گفت: اين فروغي ايزديست كه بايد بر آن سجده كرد.
وقتي شب شد، آتشي بزرگ افروختند و جهاندار و همراهيان بر گرد آن نشستند. آن شب را جشن گرفتند و نام آن را سده گذاشتند.
از هوشنگ اين جشن سده يادگار ماند. كاش همه ي شهرياران چون او بودند كه از آباد كردن جهان شاد ميشد و جهانيان از او به نيكي ياد مي كنند.
حيوانات مفيد را جدا كرد. گاو و گوسفند و گور و گوزن را براي خوردن نهاد. خر را براي بار بردن. حيواناتي مثل سنجاب و قاقم و روباه و سمور، كه موي نرمي داشتند، از پوستشان براي لباس گرم استفاده كرد. به مردم ياد داد كه از اين حيوانات جفت جفت نگهداري كنند و پرورش دهند و استفاده كنند.
ببخشيد و گسترد و خورد و سپرد برفت و جز از نام نيكي نبرد
بسي رنج برد اندر آن روزگار بافسون و انديشه ي بي شمار
تا اين كه روزگارش بسر آمد و تخت شاهي را براي پسرش ميراث گذاشت و رفت...
