سلام![]()
خوبین؟ اینم قسمت۲. قول نمیدم هرروز آپ کنم. ولی سعی میکنم. سرم خیلی شلوغه. نت هم که هرروز یه بازی داره. همه اینام که درست باشه مثل امروز که پنج ساعت برق نداشتیم. خوب..... بریم.
پريا روي مبل تو هال خانه سهيلا خانم نشسته بود و تن تن را مثل جان شيرين به سينه ميفشرد. بهزاد تقريباً ده بار رفت و برگشت و گفت: ببين پارسا به من قرض نميده. بده يه نگاه روش بندازم تا مياد.
_: زكي اگه بهت بدم كه ديگه به منم نميده.
_: اصلاً چرا به تو داده به من نميده؟ ناسلامتي من رفيقشم نه تو.
_: موضوع رفيق و رفيق بازي نيست. پارسا كتاباشو دوست داره.
با صداي زنگ در پريچهر براي بار هشتم سيخ شد و چشم به در دوخت. بهزاد هم با بيحوصلگي لبهايش را بهم فشرد و از او فاصله گرفت. با ورود پريچهر، پريا با خوشحالي به طرفش رفت و پرسيد: پارسا اومده؟
_: پارسا؟ من كه از كلاس زبان اومدم. پارسام درس داشت. قرار نبود بياد. مامان هنوز نيومده؟
پريا با نااميدي سر به زير انداخت. خواست سر جايش برگردد كه ديد دختر خاله ي بهزاد جايش را اشغال كرده است. كنار ديوار چهار زانو نشست. تن تن را رو پايش باز كرد و با احتياط ورق زد. بالاي سرش آيفون زنگ زد. اما ديگر مهم نبود. تن تن را بست و دوباره در آغوشش گرفت. زانوهايش را بالا آورد و به بچه ها چشم دوخت. داشت فكر ميكرد كه امانتي را به مادرش بسپرد و برگردد با بچه ها بازي كند كه دستي كتاب را از آغوشش بيرون كشيد. از جا پريد و با عصبانيت فرياد زد: بهزاد......
پارسا با خنده گفت: هي يواش منم. كتاب مال خودمه. مگه نه؟
بهزاد جلو آمد و پرسيد: چي شده؟
پريا با شرمندگي سر به زير انداخت. پارسا داشت كتابش را بازرسي ميكرد كه خش بهش نيفتاده باشد! چند لحظه بعد لبخند رضايت آميزي زد و از زير كتاب جلد ديگري درآورد و به طرف پريا گرفت. بهزاد پوزخندي زد و گفت: جفتتون ديوونه اين.
پريا كتاب را به مادرش سپرد ، سهيلا خانم يك فوتبال دستي براي پسرها آورد و چند عروسك هم به دخترها داد. بهزاد وقتي ديد به گرد پاي پارسا نميرسد، شروع به جرزني و تقلب كرد. بعد هم مشغول كشتي گرفتن شدند. موهاي بور و بلند پارسا خيس عرق شده بود. پريابه تنهايي مشغول بازي با فوتبال دستي شد. بهزاد اعلام آتش بس كرد و رفت آب بخورد. پارسا جلو آمد و با پريا مشغول بازي شد. بازي پريا خوب نبود. ولي مقصود بازي نبود! پارسا فقط ميخواست لج بهزاد را در بياورد! و تا آخر شب عين يك رفيق حسابي پريا را به بازي گرفت. پريا ميفهميد كه منظور پارسا رفاقت با او نيست، تا به حال هم از پارسا خوشش نمي آمد، اما حالا..... تو دلش حس ديگري داشت. حسي كه براي يك دختر نه ساله زيادي زود بود.......
***************
بر خلاف انتظار پريا، توجه پارسا به او ادامه پيدا كرد. به يكديگر فيلم و كارتون و كتاب قرض ميدادند. تو دوره ها بيشتر همبازي بودند. حالا بهزاد كمتر ميامد. اگر ميامد سه تايي بازي ميكردند. به هر حال پارسا ديگر پريا را كنار نميگذاشت. چهار پنج سال به همين منوال گذشت. دوره ي مادرها منحل شد. ولي دو خانواده گهگاه معاشرت ميكردند. بزرگتر كه شدند، پارسا هر چند روز يك بار در خانه شان سبز ميشد. با وجود تعارف مامان وارد نميشد. فقط مبادله ي كتاب و فيلم بود. بعد ها برنامه ي كامپيوتر و غيره. پارسا اينقدر رو بازي ميكرد كه اجازه ي رد شدن از خط قرمز نميداد. هميشه جلوي چشم بزرگترها و هميشه بسيار مودب بود. و اين خود دليلي بود كه آن حس نهفته در وجود پريا هرروز اوج بگيرد. شعله ور شود و وجودش را بسوزاند. گاهي فكر ميكرد پارسا اصلاً دوستش ندارد. گاهي فكر ميكرد پارسا اصلاً رمانتيك نيست كه معني عشق را درك كند. او فقط يك دوست خوب است. فقط يك دوست خوب......
پارسا نمونه ي كامل يك بچه مثبت بود. درسخوان مودب و سربزير. پسر بچه ها از دستش شاكي بودند. چون پدر و مادرها مرتب او را تو سر بچه ها ميكوبيدند. و البته اين پسرك موبور نكته سنج شيطان هم بود! فقط ظاهرش اينقدر حق به جانب و گول زننده بود كه هيچ كس باور نميكرد كه توي مدرسه استاد شيطنت باشد. حتي خود اولياي مدرسه!
****************