تبليغاتX
نگارین - بچه های دیروز 3

نگارین

داستان دنباله دار

سلام....

 

پارسا روي مبل لميده بود و پاهايش را روي ميز دراز كرده بود. داشت با دوربين جديدي كه پدرش خريده بود ور ميرفت. پريا سيني چايي را جلويش گرفت: چايي ميخوري؟

_: استكان نه.ليواني مگي ...... اين انگشتونه ها به كجا ميرسه؟

_: باشه ميارم.

_: باعث زحمت.

پريا در حاليكه به طرف آشپزخانه ميرفت به برادر كوچكش پيروز گفت: مشقاتو نوشتي؟ برو بنويس. زود باش ببين پارسا هميشه مشقاشو سر موقع مينويسه، گوش به حرف بزرگتراشم ميكنه كه همه دوسش دارن. زود باش برو.

با ليوان چاي برگشت. نزديك پارسا نشست و پرسيد: بهزاد اون سي دي رو بهت داد؟ فكر نميكردم اين هفته ببينمت. خونه خاله پروانه بوديم دادم بهزاد بهت بده.

_: من يه هفته است كه مدرسه نرفتم.

_: يك هفته؟ براي چي؟

_: پيش مياد.

_: يعني چي پيش مياد؟ مامانت خبر داره؟

_: با اين دادي كه تو زدي احتمالاً خبر شد. يواش بابا چه خبره؟

_: آخه واسه چي نرفتي؟

_: اخراج شدم.

_: چي؟؟؟ شوخي ميكني.

_: نه. آره شوخي ميكنم. اون پارسال بود.

_: چرنده....

_: نه نيست. منو نكوب تو سر بچه عذاب وجدان ميگيرم. خدا نكنه مثل من بشه.

_: يعني چي؟ تو نميدوني واسه همه بچه هاي فاميل و آشناها نمونه اي؟ همه از خداشونه بچه ها شون مثل تو باشن.

_: آب زير كاه!

_: اخراج كه نشدي؟!

_: چرا شدم. اينا رو دارم به تو لو ميدم. به هر حال خر نيستم وجهه مو پيش بزرگترا خراب كنم. ولي تو ديگه داري زيادي تحويلم ميگيري.

_: اين حرفا چيه؟

_: پارسال وقتي تو ساعت مدرسه تمام كلاس رو بردم سينما اخراج شدم. نامردا همه انداختن گردن من. قبلشم سه تا تعهد نامه داشتم كه ديگه از مدرسه نگريزم. حالا از صد و بيست باري كه من رفته بودم سه بار مچمو گرفته بودن. اون روزم پرونده مو دادن زير بغلم.

_: خوب بعدش چي؟

_: من كه خوش و خوشحال اومدم بيرون رفتم پي يللي تللي. ولي مدير زنگ زد به بابا گفت. بابا هم گوشمو كشيد برد و مجبورم كرد عذرخواهي كنم. اونم به خاطر اينكه درسم خوبه قبول كرد و دوباره رفتيم سر كلاس.

_: پس چه جوري درست خوبه؟

_: خوب تو كه ميدوني من خوره ي كتابم. حافظمم شكر خدا بد نيست. تقلبم كه امري حياتيه!

خنده اي كرد و مشغول نوشيدن چاي شد. پريا با كنجكاوي پرسيد: الان چي؟ گفتي يه هفته مدرسه نرفتي؟

_: پريا! بابا تو كه همه پته هاي ما رو داري ميريزي رو آب! خوب نرفتم ديگه. پيش مياد.

_: يعني همينجوري دلت نخواست بري؟

_: دلم كه نميخواست. تازه اگه برم كتكه رو خوردم. منم كه ميبيني زياد هيكلي نيستم.

_: كسي تهديدت كرده؟

_: بايد همه شو بگم؟ به تو چه؟

پريا با آشفتگي رو گرداند. پارسا چند لحظه نگاهش كرد و بالاخره گفت: خيلي خوب قهر نكن. تو كه خيلي وقته ما رو خر كردي. اينم روش. چي رو ميخواي بدوني؟ كه دوست دختر همكلاسي قلدرمو قر زدم؟ اونم تهديد كرده اگه تو مدرسه پيدام بشه تيكه بزرگم گوشمه.

_: تو دوست دختر داري؟

_: به اندازه ي موهاي سرم. راحت شدي؟ حالا برو بكنش تو بوق كه پارساي افسانه اي از چشم همه بيفته.

_: تو .... تو فقط شونزده سالته.

_: خوب كه چي؟

_: عاشقش شدي؟

_: مگه ديوونه ام؟ عاشق كي؟

پريا با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون مي آمد گفت: دوست دختر اون يارو.

پارسا خنده اش گرفت: نه بابا.... عشق كيلويي چند؟ قضيه سر بسر گذاشتن و قر زنيه. حالا نميخواد رگ گردن واسه من كلفت كني كه تقصير اون دخترا طفلكيا چيه. من هيچ وقت خودم سراغ كسي نميرم. وقتي كسي طرفم مياد خودش اهلشه.

پريا سر به زير انداخت. احساس ميكرد پارسا از روي ابرها پرتش كرده پايين! چند لحظه مكث كرد . پارسا ناگهان با دوربين برگشت و گفت: ماكرو شو پيدا كردم. ميخوام از چشمات عكس بگيرم.

پريا از جا برخاست. با دستپاچگي سري تكان داد و گفت: نه نميخوام ازم عكس بگيري.

_: صبر كن. من به اون بديام كه فكر ميكني نيستم.

_: من كه چيزي نگفتم. فقط نميخوام ازم عكس بگيري. مامانم كارم داره. بايد برم.

پريا تا رفتن مهمانها خودش را توي آشپزخانه حبس كرد. جا خورده بود. قهرمان مهربانش چنين آشوبگري بود؟ درك اين مطلب كه اين كارها براي يك پسر نوجوان كاملاً بديهيست، براي پرياي سيزده ساله كه در دوران بلوغ و تحول بود واقعاً مشكل بود. از همان شب كنارش گذاشت. چنان كه حتي براي مامان و بابا هم عجيب بود. ولي چيزي نبود كه بخواهند پيگيرش باشند يا مخالفتي داشته باشند. دوباره ازش متنفر شده بود. ياد بچگيها كرده بود. ياد وحشتي كه ناگهان جلوي بچه ها او را ببوسد. حالا ميترسيد ازش عكس بگيرد.

بعد از آن خيلي كم او را ديد.

 

****************

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 6:41  توسط شاذه