تبليغاتX
نگارین - بچه های دیروز 4

نگارین

داستان دنباله دار

سلام سلام سلام. مرسی از همتون که سر میزنین. ممنون از لطفی که دارین و فراموشم نکردین. امیدوارم با کمک شما داستانام کم کم قوی و درست حسابی بشن. خوب بفرمایین

 

هفت سال گذشت. پريا ديگر آن دختر بچه ي احساساتي نبود. روابطشان هم اينقدر كم شده بود كه مجبور نبود خودش را از ديد پارسا مخفي كند. حالا واقع بين تر بود. بزرگ شده بود. به قول مامان بزرگ واسه خودش خانمي شده بود. دو سه تا خواستگار رد كرده بود و داشت ليسانس زبان ميگرفت. امتحانات تازه تمام شده بود. خيلي خسته بود. درست وقتي كه به كلي از مسافرت رفتن و رفع خستگي نااميد شد، ژاله خانم زنگ زد. ميگفت شمال ويلا خريده اند. دو سه روز است كه آنجا هستند. چون احساس تنهايي كردند خواهش كرد كه خانواده ي پريا دعوتش را بپذيرند و چند روزي مهمانشان باشند. براي پريا خيلي عجيب بود. چون مدتها بود كه رفت و آمد آنچناني نداشتند. حالا يك دفعه چند روز؟ ولي به نظر مامان ژاله دوست قديميش بود و خوب.... دعوت غير طبيعيي نبود. لعيا و پيروز ذوق زده وسايلشان را مي بستند. مامان به پريا كه هنوز مبهوت بود ، گفت: ببين نميخوام واسه من ناز كني و نميام و اين اداها. ژاله يه لطفي كرده بايد قبول كنيم. خوش ندارم برم اونجا بگم پريا دوست نداشت بياد. ميفهمي؟

_: آره. چشم. ميام. من كه چيزي نگفتم. فقط گفتم عجيبه.....

مامان مشغول تر از آن بود كه جوابش را بدهد. همه به سرعت وسايل پيچيدند. مامان صد تا تلفن به ژاله خانم زد كه چي بياورند و چه نياورند. بالاخره راه افتادند. تمام راه لعيا و پيروز مشغول مشاعره و مسخره بازي بودند. بالاخره موفق شدند بابا مامان و پريا را هم با خود همراه كنند. به طوري كه طول راه با وجود مه و سرعت كم اصلاً كسل كننده نبود. آدرس يك جايي نزديك فريدون كنار بود. اواخر راه متوجه ي يك ماتيز قرمز كنار جاده و راننده اش شدند. پريا اولين نفر بود كه پارسا شناخت. عجيب بود كه اصلاً عوض نشده بود! با آن موهاي بور و خيس كه توي صورتش ريخته بود داشت دست تكان ميداد. بابا ترمز كرد و شيشه را پايين كشيد. پارسا با لبخندي به پهناي صورت به همگي سلام كرد. بابا گفت: چرا اينجا وايسادي؟ خيس خيس شدي!

_: جداً خيس شدم؟ آره مثل اينكه يه كم خيس شدم! راستش اين راه ما هم چپ راهه هم خاكي يعني الان ديگه گلي. لطف كنين دنبال من بياين.

_: بسيار خوب. اميدوارم تو گل گير نكنيم.

_: اميدوارم بفرمايين.

به هر ترتيب بالاخره رسيدند. آخر شب بود و همه خسته. بلافاصله وسايل و رختخوابها را پهن كردند و آماده ي استراحت شدند. پريا دراز كشيد. اما هرچه كرد خوابش نبرد. جاي جديد، دلهره و هزار فكر و خيال. بالاخره برخاست. بيرون آمد. پارسا تو قاب پنجره نشسته بود و با موبايلش بازي ميكرد. با ديدن او از جا برخاست و آرام پرسيد: ميتونم كمكت كنم؟

_: نه ممنون.

ترموس آب روي ميز بود. ليواني ريخت و آرام نوشيد. قرار نداشت. نميتوانست به اتاق برگردد و دراز بكشد. پارسا آرام نزديك شد و پرسيد: هنوز از دست من دلخوري؟

سري به نفي تكان داد. برادرش پيروز كه الان پانزده ساله بود، نه تنها از مدرسه فرار ميكرد، بلكه درسشم خوب نبود! و خوب پريا فكر نميكرد كه پيروز ذاتاً پسر بديست. از آن خاطره فقط رد يك رنجيدگي ته دلش مانده بود.

پارسا دستي توي موهايش كشيد. با همان صداي آرام گفت: نميدونم چرا؟ فقط دلم ميخواست يه كم واست كلاس بذارم. ولي تو بد رنجيدي. خيلي فكر كردم ولي نميدونستم چطور بايد اصلاحش كنم.

_: مهم نيست. گذشته.

نگاهش نميكرد. هر دو از نگاه كردن بهم ميگريختند. انگار گره زدن اين ريسمان پاره شده مشكل بود. پريا ليوان به دست لبه ي مبل نشست. پارسا روي مبل كناري نشست و در سكوت به ميز چشم دوخت. چند دقيقه گذشت. هيچ كدام اصراري به شكستن سكوت نداشتند. با صداي زنگ موبايل، پارسا به سرعت از جا برخاست و به دورترين نقطه ي اتاق رفت و با آرامترين صدايي كه ميتوانست مشغول صحبت شد. پريا چند لحظه اي نگاهش كرد. يعني كي بود اين وقت شب؟ يه دختر؟ خوشگله؟ بلونده يا سبزه؟

ناگهان تكاني خورد. چه فرقي ميكرد كي باشد؟ پارسا كه به او تعهدي نداده بود. بگذار خوش باشد. اين پارسا همان بچه ي ديروزيست. تغييري نكرده كه نگرانش باشد. آن كه تغيير كرده بود پريا بود كه احساس ميكرد خيلي از آن روزها دور شده است. لبخندي زد. بار بزرگي از دوشش برداشته شده بود. ديگر اما و چرايي نبود. پريا ميخواست خوش باشد و استراحت كند. پارسا هنوز داشت با تلفن حرف ميزد. پريا از جا برخاست و رفت تا بخوابد.

 

****************

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:25  توسط شاذه