سلام. خوبین؟ اینم قسمت پنجم. خودم از بی کامنتی داره حوصله ام سر میره. این دفعه رو نظر بدین بی زحمت
بعدم دیگه هیچی. دوستون دارم![]()
پ.ن اگه کامنتا باز نشد خودتونو اذیت نکنین.
صبح روز بعد وقتي پريا بيدار شد،مدتي طول كشيد تا به خاطر بياورد كجاست. خانه ساكت بود و به نظر ميرسيد كسي نباشد. از جا برخاست. نگاهي دور اتاق انداخت. ظاهراً فقط او خواب مانده بود. دست و رويي صفا داد و وارد پذيرايي شد. در ورودي باز شد و پارسا وارد شد.
پريا با لحن شادي گفت: صبح به خير پارسا!
پارسا تكاني خورد و بعد با حالت شاگردي كه معلمش را توجيه ميكند گفت: اه ممم صبح به خير..... تو از من دلخور نيستي؟ باور كن ديشب با يه دختر حرف نميزدم. حاضرم قسم بخورم.
_: واسه چي قسم بخوري؟ چه ربطي به من داره كه با كي حرف ميزدي؟
_: فكر كردم قهر كردي رفتي تو اتاق.
_: نه. بابا ساعت دوونيم صبح بود، خوابم ميومد. بقيه كجان؟
_: هان؟ هان! مامان اينا رفتن چهارشنبه بازار. باباها بيليارد و پيروز و لعيا كنار دريا.
_: اه چه خوب. از كدوم طرف ميتونم برم كنار دريا؟
_: اگه ناراحت نميشي باهم بريم.
_: چي شده پارسا؟ چرا ناراحت بشم؟
پارسا ناباورانه لبخندي زد ولي چيزي نگفت.
پريا يك بسته بيسكوييت شور برداشت و راه افتادند. چند دقيقه در سكوت رفتند. تا اينكه پارسا شروع به صحبت كرد: دارم ميرم سربازي.
_: اه كجا؟
_: نميدونم. آموزشيم مهرانه، يه شهر مرزي غربي. ميگن جاي سرديه.
_: پالتو تو ببر!
_: هيچ تجسمي ازش ندارم.
_: ببينم تو ترسيدي؟
_: نه. ولي اصلاً دلم نميخواد برم. كي ميدونه چي پيش مياد؟
_: يعني چي؟ خوب همه ميرن سربازي.
_: بعضيام به هر دري ميزنن تا معاف بشن.
_: خوب تو هم بزن!
_: فكر ميكني نزدم؟
_: من چه ميدونم. حالا آموزشي كه فقط سه ماهه. خدا رو چه ديدي، شايد سربازيت تهران بود. مثلاً بشي پليس چهارراه!
خودش به شوخيش خنديد، ولي پارسا به تلخي گفت: فكرشو بكن، چه شغل گندي!
_: خودتو آماده كن. ممكنه پيش بياد!
_: ممكنه پيش بياد... ممكنه روز دوم برم زير ماشين. ممكنه تو مراسم ختمم شركت كني. ممكنه...
_: اين حرفا چيه پارسا ؟ داري ميري سربازي نه سفر قندهار. اين چرنديات چيه؟
_: دارم ميرم مهران. طرفاي بيستون. به نظرت بيستون كندن مشكلتره يا سربازي؟
_: به نظرم تو حالت اصلاً خوب نيست.
_: من نميخوام برم.
_: من چيكار ميتونم واست بكنم؟
_: هيچي بابا.... نگاه كن بچه ها اونجان....
***************
