تبليغاتX
نگارین - بچه های دیروز 5

نگارین

داستان دنباله دار

سلام. خوبین؟ اینم قسمت پنجم. خودم از بی کامنتی داره حوصله ام سر میره. این دفعه رو نظر بدین بی زحمت بعدم دیگه هیچی. دوستون دارم

پ.ن اگه کامنتا باز نشد خودتونو اذیت نکنین.

 

صبح روز بعد وقتي پريا بيدار شد،مدتي طول كشيد تا به خاطر بياورد كجاست. خانه ساكت بود و به نظر ميرسيد كسي نباشد. از جا برخاست. نگاهي دور اتاق انداخت. ظاهراً فقط او خواب مانده بود. دست و رويي صفا داد و وارد پذيرايي شد. در ورودي باز شد و پارسا وارد شد.

پريا با لحن شادي گفت: صبح به خير پارسا!

پارسا تكاني خورد و بعد با حالت شاگردي كه معلمش را توجيه ميكند گفت: اه ممم صبح به خير..... تو از من دلخور نيستي؟ باور كن ديشب با يه دختر حرف نميزدم. حاضرم قسم بخورم.

_: واسه چي قسم بخوري؟ چه ربطي به من داره كه با كي حرف ميزدي؟

_: فكر كردم قهر كردي رفتي تو اتاق.

_: نه. بابا ساعت دوونيم صبح بود، خوابم ميومد. بقيه كجان؟

_: هان؟ هان! مامان اينا رفتن چهارشنبه بازار. باباها بيليارد و پيروز و لعيا كنار دريا.

_: اه چه خوب. از كدوم طرف ميتونم برم كنار دريا؟

_: اگه ناراحت نميشي باهم بريم.

_: چي شده پارسا؟ چرا ناراحت بشم؟

پارسا ناباورانه لبخندي زد ولي چيزي نگفت.

پريا يك بسته بيسكوييت شور برداشت و راه افتادند. چند دقيقه در سكوت رفتند. تا اينكه پارسا شروع به صحبت كرد: دارم ميرم سربازي.

_: اه كجا؟

_: نميدونم. آموزشيم مهرانه، يه شهر مرزي غربي. ميگن جاي سرديه.

_: پالتو تو ببر!

_: هيچ تجسمي ازش ندارم.

_: ببينم تو ترسيدي؟

_: نه. ولي اصلاً دلم نميخواد برم. كي ميدونه چي پيش مياد؟

_: يعني چي؟ خوب همه ميرن سربازي.

_: بعضيام به هر دري ميزنن تا معاف بشن.

_: خوب تو هم بزن!

_: فكر ميكني نزدم؟

_: من چه ميدونم. حالا آموزشي كه فقط سه ماهه. خدا رو چه ديدي، شايد سربازيت تهران بود. مثلاً بشي پليس چهارراه!

خودش به شوخيش خنديد، ولي پارسا به تلخي گفت: فكرشو بكن، چه شغل گندي!

_: خودتو آماده كن. ممكنه پيش بياد!

_: ممكنه پيش بياد... ممكنه روز دوم برم زير ماشين. ممكنه تو مراسم ختمم شركت كني. ممكنه...

_: اين حرفا چيه پارسا ؟ داري ميري سربازي نه سفر قندهار. اين چرنديات چيه؟

_: دارم ميرم مهران. طرفاي بيستون. به نظرت بيستون كندن مشكلتره يا سربازي؟

_: به نظرم تو حالت اصلاً خوب نيست.

_: من نميخوام برم.

_: من چيكار ميتونم واست بكنم؟

_: هيچي بابا.... نگاه كن بچه ها اونجان....

 

***************

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط شاذه  |