تبليغاتX
نگارین - بچه های دیروز 6

نگارین

داستان دنباله دار

سلام. يه عالمه جواب دادم همش پريد

اول يه تشكر كلي بكنم از همه كه لطف كردين و اومدين و ابراز دلتنگي. منم دلم واسه همتون تنگ شده بود.

نيليا جون وبتو بستي؟ كجايي تو؟ اول شدنتم تبريك.

نيكا جون پستام آره كوتاهه. يه كم كمبود حس نوشتن و يه زياد كمبود وقت!

سحر خانم خوش اومدي. داستان هفت رنگ نگارم اضافه شد. دوست داشتي بخون.

بارون جون ممنون.

فاطمه جون من هركار كردم ميگه اين آدرس اشتباهه. خيلي ممنون كه اين همه زحمت كشيدي.

نيلوفر جون البته با تبادل لينك موافقم. (سر زدم. نظراتت باز نشد) منم دوست داشتم يه فردين داشتم. واسه همين قصه شو ساختم كه تو رويا داشته باشم. حالا غير از خودم بقيه هم آرزو به دل شدن!!!

سحر جون 20 من هنوز خجالت زده ام كه چرا خبرت نكردم. فكر كردم تو وب گيلاسي خوندي. (گيلاس جون لطف كرد واسم تبليغ كرد)

پاستيلي چون پارسا خوبه؟ پدرام چطوره؟!

فائقه جون در مورد جن جواب نيلوفرو بخون! و در مورد پيشنهادت داستان كيوان و خانواده اش. از اشكال كامنتا هم ناراحت نباش. زيادياشو حذف ميكنم.

ياس جون كامنتات هنوز باز نميشهههه. خوب آره ديگه پارسا همون اول گلوش گير كرده بود!

ريواس جون خوش اومدي. نمي دونم امروز نت چه مشكلي داره كه وبلاگاي بلاگ اسكاي رو باز نميكنه. كامنتاي بقيه هم به زور. من اگه مي تونستم يه كم تو داستانم صبر كنم كه داستان بلند مينوشتم. ولي اينقدر عجولم كه سريع حوصلم سر ميره ميخوام برم سر داستان بعدي.

نينا جون واي!!!! منم نشنيده بودمش!!!!

اسي جون جونم ني ني بهتره؟ من شديداً دارم با اون رگ معروف! مبارزه ميكنم. التماس دعا!

پ.ن 1 ميخواستم همتونو لينك كنم. ولي ني نيم بيدار شد. باشه بعد......

پ.ن 2 اين آخر عشق پرواز اشتباهي شروع يه داستان ديگه سيو شده. شما به خود نگيرين! پيگير بقيه شم نباشين. چون اصلاً ساخته نشده كه نوشته بشه....

 

پريا به خودش قول داده بود خوش بگذراند. با ديدن بچه ها صدا زد: پيروز ..... لعيا..... بياين واليبال . پيروز و لعيا يك تيم، پريا و پارسا هم يك تيم. چند ساعت بازي كردند. بعد از يك پسرك ماهيگير ماهي تازه خريدند . آتش درست كردند و ماهي ها را كباب كردند. زياد خوب نشد ولي خوش گذشت!

بعد از نهار دور هم نشسته بودند. پارسا دوباره براي سربازي اش ماتم گرفته بود. پريا كه حوصله ي ناز خريدن نداشت ، با پيروز به دنبال كرايه ي قايق رفت. بالاخره قايق پيدا كردند و پارسا و لعيا را صدا زدند و باهم رفتند. غروب به ساحل برگشتند و براي شام به يك رستوران ساحلي رفتند......

پنج شنبه هم گردش توي جنگل و خريد صنايع دستي و غيره......

جمعه از صبح باران ميباريد. خانه بودند. فيلم و ورق بازي و دومينو و ...... تا عصر جمعه.... عصر داشتند وسايلشان را مي بستند.

 پريا جلوي صندوق عقب ايستاده بود و سعي ميكرد وسايلي كه بقيه مياوردند را مرتب كند. پارسا سبد خوراكي را به او داد و كنارش ايستاد.

_: باز چي شده پارسا؟

_: هيچي. ممنون كه اومدي. خيلي بهم خوش گذشت.

_: خواهش مي كنم. به منم خوش گذشت. كي بايد بري؟

_: نمي دونم. حالا قراره بابا فردا بازم بياد با سرهنگ صحبت كنه. ببينه نميشه همين تهران بمونم؟ اگه نشه دوشنبه بايد برم. واسم دعا كن.

_: باشه. هر جور تو بخواي. ولي اگه من يه پسر بودم واسم جالب بود چند ماهي از خونه دور بشم.

_: اگه عاشق بودي چي؟

پريا جا خورد. چند لحظه مكث كرد. پارسا پرسيد: منتظرم ميموني پريا؟

پريا نفس عميقي كشيد. تو دلش پرسيد: آمدي اي جان به قربانت ولي حالا چرا؟ ديگر هيچ عشق و هيجاني نسبت به پارسا احساس نمي كرد. بدش نمي آمد ولي...

پارسا هم دل شكسته تر از آن به نظر ميرسيد كه تحمل يك "نه" قاطع را داشته باشد. پس پريا به شوخي زد و با خنده گفت: اگه عاشق نشم.

بعد هم يك قدم دور شد و ساكي از دست پيروز گرفت. در حاليكه ساك را توي ماشين جا ميداد، صدا زد: مامان بازم چيزي هست؟

پارسا سري تكان داد و زير لب گفت: اگه عاشق نشي.....

او اين جواب را به نشانه ي مثبت گرفت و پريا هم به خاطر جواب منفي وجدانش را ناراحت نكرد.

 

**************

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط شاذه  |